تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی من

گفتگوهای تنهایی من

من در بی وزنی بادهایی که این روزها خبر از آمدن پاییز میدهند....، گم میشوم

این بادهایی که خیلی نرم میخزند روی زمین، خیلی آرام و بی صدا ،هجوم میاورند

و خیلی ریز دارند ضرباهنگ میگیرند برای سمفونی  زرد رنگ سقوط برگ ها .........

با هر وزشی من گم میشوم ، دور میشوم انگار

به سمت تمام چند روز مانده به مهر هایی

که تا به حال از آن ها گذشته ام

روزهایی بین شوق و غم ، بین امید و دلتنگی

روزهایی معلق بین دلگرمی آفتاب های نیمه ظهرهای تابستانی

و  غربت و دلتنگی عصرهای پاییزی

من در این جادو گم شده ام........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 17:19  توسط نارسیس  | 

 وقتی تصمیم میگیرم خر باشم!

 خودمو بزنم به کوچه علی چپ،

 نگاه نکنم به واقعیت روبروم همآنطور که هست

بلکه آن چه خودم دلم میخواد رو در ذهنم تصویر سازی کنم و به واقعیت تعمیم بدم

وقتی نمیخوام باور کنم که این نیست آن چه که منتظرش بودی یا لازم داری یا ....

و نمیخوام صبر کنم و تلاش کنم برای خواسته ام

و میخوام زرنگی کنم و میونبر بزنم

وقتی به جای عقل و غریزه، تخیلاتم رو میارم وسط

و وقتی تصمیم میگیرم خر باشم!

اونوقته که خیلی دسته گل های خوشگلی به آب میدم!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 16:32  توسط نارسیس  | 

و وقتی تمام زندگی گره بخورد به رنجی که این روزها میبریم، دیگر مگر میشود دعا خواند و شب زنده داری کرد در غیر از جایی که همه آنها که تا صبح اشک ها و نام او را صدا زدن هایشان را با هم سهیم میشوند،از جنس خودت نباشند، توی همان سنگری نباشند که برای نبرد صلح آمیزمان ساخته ایم و هرچقدر هم دست و پایمان را ببندند باز هم بیشماریم و زنده .....یعنی بدانی که آدمی نیست توی این جمع، از آن البته معدود هم وطنانی که ادعای مسلمانی کند اما روحش تسخیر ظالمان زمان شده باشد، و این سیل انسانی همراهت در این شب الهی، همه، قلبشان برای درد مشترکشان میتپد. و همه با هم دغدغه های رزومره زندگی را در حاشیه گذاشته اند تا به تنها دستاویزی که برایشان مانده، یعنی دعا ،چنگ بزنند و یکصدا تا سحر برای رفع بلایی که میهن و قلب ها و جان های بیدار هم میهنانمان را به آتش کشیده ، مناجات کنند، با مظلومیت اشک بریزند و در آخر با شجاعت و امید ، برای آزادی فریاد سر دهند .....در آن حسینیه نوستالژیک.......

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 12:13  توسط نارسیس  | 

اصلا نمیتونم این نوشته رو اینجا شر نکنم، مخصوصا چون وبلاگ بلوط فیلتره

و اینکه این قصه را بارها دیده ام و شنیده ام و رنج کشیده ام

این قصه انگار، قصه ی خیلی هاست، قصه  ی خیلی وقت های ماست، ....

به جای درس خواندن اینجا در طبقه چهارم کتابخانه نشسته‌ام و دارم به تو فکر می‌کنم. هی می‌خواهم یک چیزی برایت بنویسم که متهم نشوم به نگاه از بالا، که متهم نشوم به قضاوت،‌ که احترام بگذارم به «انتخاب»ا ت. اما می‌دانی؟ مرده شور این انتخابت را ببرند.

زدن زیر گوش این آدم چقدر برایت هزینه دارد؟ یک «خفه شو» گفتن چقدر تو را ازاینی که هستی تنهاتر می‌کند؟ نکند فکر می‌کنی یک روز معنی همه صبر مزخرف تو را می‌فهمد و آن روز می فهمد که تو چقدر بزرگواری و بعد زندگی شیرین می‌شود؟ احتمالا آن روز دیگر تو را جلوی آنهمه آدم به تخم پدرش حواله نخواهد داد و تو دیگر لبخند نخواهی زد.

می‌دانی که این آدم هیچ حقی روی تو ندارد. نمی‌دانی؟ اصلا می‌دانی که هیچ آدمی هیچ حقی روی تو ندارد؟ درد این است که تنها نیستی. درد این است که خیلی ها فکر می‌کنند همه این تحمل کردن‌هایت ارزش است. درد این است که فکر می‌کنی چون همه این سال‌ها تحمل کردی باز هم باید ادامه دهی شاید یک روز درست شود. درد اصلا یکی دوتا نیست.

هی سعی می‌کنم تند نروم و فکر کنم بقیه مهاجرین هم وضع تو هم که قربانی خشونت کلامی یا جسمی می‌شوند هم کما بیش وضع تو را دارند. اما آخر ندارند. این تویی که زبان بلدی و درس می‌خوانی و کار می‌کنی و نگران بی سر پناه ماندنت در این مملکت نیستی. تو قربانی این آدم نیستی. قربانی ترس خودتی و این جایی است که هیچ کسی هیچکاری نمی‌تواند برای تو بکند. ترس تو از تنها ماندن است. از شکستن ارزش‌های مزخرفی است که توی سرت رفته. ترست از اسمی است که می‌ترسی رویت بماند که هفت سال دوست کسی بود.

اینها و خیلی چیزهای دیگر از دیشب که دوست پسر محترمت (‌که خودت می‌دانی از بستگان نزدیک من‌هم هست) مثل همیشه، آنطور با تو حرف زد توی سرم است. دلم می‌خواست یک بار، همین دیشب، می‌زدی توی گوشش، اما به جایش همان لبخند چندش آور همیشگی ات را زدی. آن لبخند تو را بزرگوار نمی‌کند. حتی ترحم کسی را برنمی‌انگیزد. چندش آور است


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12:57  توسط نارسیس  | 



چه آغازی؟ چه انجامی؟ چه باید بود و باید شد؟ در این گرداب وحشت زا؟

چه امیدی؟ چه پیغامی؟ کدامین قصه شیرین، برای کودک فردا؟

زمین از غصه می میرد، گل از باد زمستانی

شعور شعر ناپیدا، دراین مرداب انسانی

همه جا سایه وحشت

همه جا چکمه قدرت

گلوی هر قناری را بریدند از سر نفرت

به جای جستن گل ها به باغ سبز انسانی

شکفته بوته آتش، نشسته جغد ویرانی

چه آغازی ؟ چه انجامی؟ چه باید بود و باید شد؟ در این گرداب وحشت زا؟

که میگوید، جهانی این چنین، زیباست؟

جهانی این چنین رسوا، کجا شایسته رویاست؟

کجای این شب تیره ، بیاویزم، بیاویزم؟ قبای ژنده خود را؟





+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 23:21  توسط نارسیس  | 

من احتیاج دارم به یک تکان اساسی...

من تمام حرف هایم را باخودم زده ام

من یک ماه است که دارم با خودم حرف میزنم

دارم دو دو تا چهارتا میکنم

یک ماه میشود حدودا که یکهو پرده کنار رفت

نه! خود من یک هو چشم بند را برداشتم

همان چشم بندی که محکم نگاه داشته بودم روی چشمم تا خواب و خیال شیرینم را به هم نریزد

از بیرون که نگاه میکردی جز یک احمق چیزی نمیدیدی

احمقی که چشم هایش را بسته و بیخودی میخندد

و واقعیت را نمیبیند تا بداند دلیلی برای این شکل از خوشی و امید ، در این موقعیت خاص نیست

یک هو چشم بند کنار رفت

و من با چشمان عادت کرده به تاریکی توهم

به تدریج و به سختی، روشنی حقیقت را می بلعیدم

مثل بیماری که داروی  تلخ ، اما شفابخش را

و یک دوره نقاهت گذشت...

دوره ای که دیگر بیمار نیستی اما هنوز هم خوب خوب نشده ای

دوره ای که با چرخاندن یک تصویر وارونه به زاویه اصلی اش شروع شد

مثل حقیقت وارونه ای که سخت به آن خوکرده ای و یک هو بفهمی که بین آن و واقعیت ،صد و هشتاد درجه فاصله هست

و  این دوره با چرخاندن های دم به دم من ادامه یافت

 هی برمیگرداندم به زاویه قبلی و با خود میگفتم این درست است

بعد به  زاویه اصلی و میگفتم نه بابا همین وریه!  درستش این جوریه! و دوباره از نو....

اما دیگر از تصویر وارونه  اما آشنا ،دل کنده ام

دیگر به سردی و سکوت این تصویر تازه خو کرده ام

دلگرمم نمیکند اما آرام چرا

و با همین آرامش و سردی ، بار و بندیلم را برداشته ام و دارم میروم

برای خیلی چیزها جایی نبود، پس به کناری انداختم

یک وزن سنگینی از احساسات و رویاهایم را

حتی تکه ای از قلبم را

من رفتم!

برای روزنامه تسلیتی بفرست.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 23:50  توسط نارسیس  | 

افسوس

آفتاب مفهوم بی دریغ عدالت بود و

آنان به عدل شیفته بودندو

اکنون با آفتاب گونه ای آنان را اینگونه دل فریفته بودند

ای کاش میتوانستم خون رگان خود را من

قطره، قطره ،قطره بگریم

تا باورم کنند

ای کاش میتوانستم، یک لحظه میتوانستم، ای کاش

بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را

گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست

و باورم کنند

ای کاش میتوانستم

 

احمد شاملو (از :کاشفان فروتن)

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 15:43  توسط نارسیس  | 

چطوری درک کنم که شماها اینطور فکر میکنید... باشه عقیده آزاده، باشه آزادی بیانه، باشه شما فکر کنید و بیان کنید... شما آزادید... اما من  ، هرچه سعی میکنم، درک نمیکنم که چی تو کله شماها میگذره، که شما را چه شده که حقیقت از چشم و دلتان بیرون رفته ،که ساده لوحانه تسلیم هر دروغی میشوید... من از شما گله دارم که چرا فکر نمیکنید؟ چرا خودتان را میفروشید به باطل و به ظلم؟  ،شاید این افکار نتیجه نیمچه استفاده ای باشد که از این وانفسا به چنگتان رسیده ،مثل  آشغال گوشتی که  از سفره ای اعیانی جلوی گربه بیاندازند، ما را طمعی نیست مفت چنگتان، شاید هم چیزی نصیبتان نشده و تنها گناهتان کوری است...   من از شما تنفری  ندارم ،آنچه که بر سر ما آمده را شما نکردید ... فلاکت ما ریشه هایش عمیق تر از مغز شستشو داده شماست... اما از شما گله دارم، که ظلم را دامن میزنید ،که میشوید شاخ و برگ درخت هایی از استبداد که غاصبانه توی خاک وطن ما ریشه دوانده  و ما این پایین داریم خفه میشویم ،برای ذره ای روشنی، برای ذره ای آسمان آبی... جهل شما روزگار ما را هم تیره کرده... جهل شما پر و بالی شده برای دروغگویان و دزدان و غارتگران... شاید قباحت روزافزون این ها، روزی از این روزها خواب را از سرتان بپراند ... خواب شما غم و استیصال ما را دوچندان میکند... کاشکی بیدار میشدید!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 11:47  توسط نارسیس  | 

ساعت  12 ظهر بلاخره خودمان را به بلوار کشاورز میرسانیم! سر تقاطع کارگر و بلوار با جمعیت نمازاولی گونه ای ! عرض خیابان را رد کرده ایم و از کنار برادران در سایه لم داده! درگذریم که یکیشان  بامزه میشود برایمان و میگوید این ها وضو هم نگرفته اند... میخواهم بگویم ما غسل شهادت کرده ایم که سریعا انصراف میدهم!

16 آذر به سمت پایین را همراه خیل جمعیت روانیم و به  داخل خیابان پورسینا که میرسم الله اکبر ها شروع میشود، در کنار اولین در ورودی دانشگاه در سر راهمان برادران  محترم !جمع اند و از در ورودی بعضی صدا میکنند که داخل جا هست ها... اما گوش کسی بدهکار نیست و قدم ها تندتر میشود برای رسیدن به سر خیابان قدس که جمعیت متمرکز شده و در حال شعار دادن است... خیابان قدس را هرقدر که پایین تر میاییم تنفس سخت تر میشود بس که جمعیت زیاد است و آن هم سر تقاطع طالقانی به اوج میرسد...

 به آفتاب و گرمای چهل درجه تابستان تهران هم کسی گوشش بدهکار نیست...یکصدا فریاد اعتراض هرلحظه شدیدتر میشود... بازهم به هر ضرب و زوری  از میان جمعیت رد میشویم و میاییم پایین تر، نزدیک انقلاب تا اینکه خطبه ها بعد از اینکه برادر  خیلی سمج و جوگیر ،تریبون را رها میکند آغاز میشود.... با اولین آهنگ صدای سردار سازندگی! فریاد شادی مردم بلند میشود... برای من هم دل انگیز بود آن اولین کلام... یادم نیست سلام بود یا چه ....شادی یک دفعه آمد، شاید از امید بود ( که نا امید نشد در آخر) شاید از بی پشت و پناهی بود (که پشت مان کمی تا قسمتی قرص شد در آخر) یا شاید  خیلی دلیل های دیگر...

و کلام ش ادامه یافت در میان ابراز احساسات مردمی که در این وانفسای خفقان و دروغ، هرحرف حساب به زبان آورده مرد را، ولشان میکردی همانجا طلا میگرفتند !

چند دقیقه نگذشته بود و داشتیم آزادی را از صفوف نمازجمعه وام میگرفتیم که در کمال ناباوری  گازاشک آور تقدیممان شد... من  قبلادر توهمات خودم خیال میکردم چیزی نیست فقط کمی اشک است... اما این چه زهری بود! خیلی چیز افتضاحی بود  ... یعنی کاری میکند با گلو و چشم آدم و چنان میسوزاند و مستاصلت میکند که در کلام نمیگنجد! و اتحاد و عشق ،دوباره جمعیت وحشت زده را سر جاهایشان برگرداند بعد از تعارف دود و روزنامه آتش زده به همدیگر!

خطبه ها تمام شد و من یکی اصلا انتظار نداشتم اینقدر راضی بشویم اما شدیم و نماز که شروع شد نمازاولی ها گویا با نفرین نمازگزارهای پیشکسوت مواجه شده بودند که باز هم در لحظه آخر شیطان گمراهشان کرد! و نگذاشت  فیضی ببرند!  و شروع کردند بروند پی کارشان در میان تعداد معدودی از پیشکسوت های عزیز و مشغول نماز... اما حاشا به غیرت تمام شما که در سکوت قدم برداشتید برای احترام  به نماز خواندن دیگران!

و برداشت آخر، دیگر آخرش بود.... تظاهرات شکل گرفت و خیل سبزها از میان جمعیت تنک ی که صدایشان هرچند که داشتند خودشان را خفه میکردند اما به گوش خودشان هم نمیرسید ،باز هم متحد و با عشق حرف هایشان را با صدای بلند با هم قسمت کردند... تا رسیدیم به میدان فلسطین و آنجا برادرها  به صف کنار خیابان ایستاده بودند و به ما لبخند میزدند و من توی کف لبخندهای کر یه شان بودم که تازه بعد از رسیدن به میدان ولیعصر فهمیدم ! وقتی زهرشان را با گاز اشک آور بر سرمان خالی کردند تا مثلا متفرق شویم اما فقط توانستند دو دستگی ایجاد کنند بین جمعیتی که میخواست به سمت ... ولیعصر را برود بالا و ما افتادیم توی کریمخان و دوباره متحد شدیم بعد از تعارف دود سیگار و آدم هایی که نقش دودکش  را داشتند برای فوت کردن توی چشم های سوخته خواهرها و برادرهای بیگناهشان... وقتی داشتیم نزدیک هفت تیر میشدیم یعنی دقیقا سر خیابان نجات اللهی و همه تا آنجا آمده بودند هرچند با وحشت و امکان حمله هرلحظه برادران محترم  ،یک هو ریختند سر مردم برای تسویه حساب و فهماندن معنای سکوت و لبخند قبلی شان با آن باتوم های نازنین...  و من فقط وقتی به خودم آمدم که از سر ویلا توی کریمخان تا یک مسافت زیادی را همراه جمعیت وحشت زده دویده بودم  ، یک صحنه جالب هم! توی یک پارکی رفتیم که آب بخوریم و یک 10، 20 نفری آدم تشنه که از معرکه گریخته بودند جمع بودند دور آب خوری که چند تا موتور چنان دم پارک وایسادند و سان دادند و از آب خوردن چند تا آدم میخواستند بلبشو درست کنند که بیخیال شدیم و رفتیم پی کارمان

در راه برگشت هم که توی مترو و تاکسی علاوه بر آدم های روشن و عاشق  که  با ساعت ها زیر آفتاب ایستادن  یا راه رفتن و فریاد کشیدن اصلا رنگ خستگی توی چهره شان نبود... فقط انگار یک شوق زیادی بود... برای یک قدمی که برداشتند و همه با هم یک پله جلو رفتند... اما یک دوتایی آدم نخاله هم دهانشان را بازکرده بودند و بوی تعفن و بی فرهنگی و جهل مشام ما را سخت آزرد و من آزادی بیان را حقشان دانستم اما میانه کلامشان حق آزادی گوش دادن! را هم برای خودم تعریف کردم و تنها به این رسیدم که این جماعت اونوری عجب در عقب ماندگی فکری و فرهنگی به سر میبرند...

عجب!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 23:13  توسط نارسیس  | 

دارم روایت های مختلفی از اتفاقات 1.8 تیر میخونم

دلم خواست بعد از این همه روز و گوشه هایی که از اتفاقات این روزها از نزدیک دیدم اما ثبت نکردم،از این یکی بنویسم.هرچند که اون نانوشته ها هم هرلحظه جلوی چشمم هستن .با یادآوریشون گاهی لبخند میزنم و اون وقتیه که همدلی ها و شجاعت ها رو یاد میکنم...گاهی سراسر خشم میشم وقتی یادم میاد که به آدم های آزادی خواه و روشنفکری که از سر زور و بی عدالتی و خفقان اومدن تو خیابون تا رنج های فروخوردشون رو فریاد بزنن ،باتوم و توهین و هزار مرحمت دیگه تقدیم میکنن.و سراسر غم میشم برای خودم و همه ،وقتی صحنه های سرکوب اعتراضات مردمی تو چین وغیره رو از تلوزیون میبینم و هیچ فرقی نیست بین اما و اون ها ... انگار دیکتاتوری همه جا یک شکله

اصلا احساس خوبی نیست وقتی مجبوری سرتو بندازی پایین و زندگیتو کنی و توی خیابون های شهرت راه بری در حالی که توی ناخوداگاهت عذاب میکشی که توی کشوری داری زندگی میکنی که هیچ فرقی با هندوراس و لیبی و میانمار و... نداره اینجا هم بویی از آزادیی به مشام نمیرسه...کشوری که کورش رو داشت و اولین منشور حقوق بشر رو نوشت...حالا به این روز افتاده؟

و روایت من از آن پنجشنبه غمگین:

از روز قبل همه حرف از جدی بودن تظاهرات فردا میزنن.روز 5 شنبه ساعت 6 عصر بعد از اینکه رفیقی هم مسیر پیدا نمیکنم تا باهاش به خیابان های اصلی اعتراضات برم، تنهایی راه میافتم و اول با تاکسی میرم میدون ونک... ببینم اوضاع چجوریه بعد برم پیش تر!خلوته و فقط نیروی انتظامی هست اما جو متشنجه ... و من میبینم که اصلا تنهایی نمیشه در حالی که از هدف رسیدن به میدون انقلاب  و مرکز اعتراضات هم چشم نمیپوشم به هیچ وجه!و بلاخره با تلفن ،به دوستانی که دارن از ونک رد میشن ملحق میشم.تا میدون فاطمی خبری نیست و شهر در امن و امانه...اما ترافیک و بوق های ممتد ماشین ها از اون جا ببعد شروع میشه.پیاده راه میافتیم فلسطین رو به سمت انقلاب رفتن... از زرتشت به سمت پایین خیابون پر از آدم  اما پراکنده و ماشین ها با بوق دارن حمایت میکنن.و ما همچنان به سوی هدف !در حرکتیم اما اصلا فکر نمیکردیم که نتونیم به انقلاب برسیم.سر فلسطین و بلوار گاز اشک آور زدن و به نوعی ! راه  رو بسته اند ... فرعی ها هم که ترسناکه! جون میده واسه کتک خوردن!با جمعیت میایم بالاتر... به ماشین آب پاش نارنجی رنگی برخورد میکنیم که به سمت هدف ما! در حرکته تا دوستان  ما رو خنک کنه با آبی که داغه... و این رو باورم نمیشد تا اینکه همه اومدن وسط خیابون و یک سد انسانی ساختن و نزاشتن که جلو بره تا وقتی که به حرف مردم گوش کرد و مخزنشو خالی کرد و من به آبی که کف خیابون جاری شده بود دست زدم و باورم شد که داغه!جمعیت پراکنده بالا میومدن و تقاطع زرتشت جمع شدن و شعارها و فریادها شروع شد

هنوز موهای سفید خانمی که با تمام وجود فریاد اعتراض میکشید تو ذهنمه و ریش های سفید مرد پارچه فروشی که با حمله باتوم به دست ها به سمت تجمع کوچک ما که گویا ازدستشون در رفته بود ، توی مغازش پناه گرفتیم.و ریش سفیدی کرد تا برادر گرامی بی خیال ما شد و با ترس راه افتادیم و رفتیم به سمت ماشین و بعد ولیعصر و ونک و گوله گوله برادران با موتور و پیاده و حتی با ماشین شخصی و .... به مردم وحشت تزریق میکردن.پشت چراق قرمز شاید 40 تا موتور که برادرهارو حمل میکرد دیدیم !!!  مونده بودم اینا چطور شده قانون رعایت میکنن... چراغ قرمز میفهمن چیه! که یکهو فریادصلوات و یا زهرا سر دادن...برای برادرکشی؟!!!مونده بودیم بین خنده و نفرت...بوق ها هم چنان ممتد بود و وقتی یکی از برادرها جوگیر شد و با باتوم به جون پراید بغلدستی ما افتاد ،فشار ها روی گاز رفت به جای بوق و جالب، دیدن برادری بود که میدوید و فریاد میزد که نزن! نزنش! و یک لحظه یه این گمان افتادیم که وجدانی هم بین این ها شاید پیدا بشود.میدان ونک ایست بازرسی بود و ماشین ها ولیعصر به سمت پایین رو قفل کرده بودن...و توی میدان محسنی من باز صحنه نماز جماعت برادرها رو دیدم روی چمن های وسط میدان و برایم سوال است که خداپرستی و برادرکشی کی با هم قابل جمع شده و ما خبر نداریم...این ها همه چیز را به گند کشیده اند!

به خانه میرسم!

و هراس و اضطراب دخترک خواهرم را میبینم،که خوشحال و خندان رفته بوده سر کلاس زبان اش،در یک مجموعه مخصوص کودکان در حوالی میدان انقلاب تا مثل همیشه زبان یاد بگیرد.اما نمیدانسته این بار از دیدن صحنه های نادیده زبانش بند خواهد آمدو خواهد گریست برای جوانی که خونین و مالین به حیاط آموزشگاه آورده شدو مردمی که پناه بردند به همان حیاط و پشت سرشان برادران محترم به حر یم کودکان هم رحم نکردندو زشتی و و حشی گریشان را برای بچه های معصوم هم به نمایش گذاشتند

براستی که روزگار غریبی است

((به هوس راست نيايد به تمنّى نشود

اندر اين راه بسى خون جگر بايد خورد))

 

 

 


+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 23:13  توسط نارسیس  |