تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی من

گفتگوهای تنهایی من

این روزها گرد و غبار تلخی اتفاقات غیر منتظره اخیر رو از تنم تکوندم و بلا خره تموم کردم گفتگو ها و پشیمونی ها و چرا ها رو خلاصه خودمو کشیدم بیرون از فکر و خیال.یکم زیاد طول کشید ولی بلاخره ازش گذر کردم و توش نموندم! گذشته هیچ ارزشی نداره مگر درس ها و تجربه هایی که ازش هدیه گرفتیم...

این روزها هوای هیچ عشقی در سر ندارم! نمیدونم خوبه یا بد! اینکه به هیچکس فکر نکنی و کسی رو نداشته باشی که دلت براش تنگ بشه.فقط میدونم که راضی هستم و در حال شناختن و خونه تکونی خودم و برنامه ریزی برای پیشرفت و جبران کم کاری های قبلی...

این روزها دارم برمیگردم پیش خدا.بعد از یک دوره دور شدن از خدا مثل بارهای قبل دیدم که بدون بودن با اون و حرف زدن و توکل بهش هیچی نیستم و خیلی زود کم میارم و برمیگردم پیشش خدایا کمکم کن دیگه باهات قهر نکنم و به خودم بدی نکنم.خدایا کمکم کن هرلحضه طوری عمل کنم که درسته و تو ازم راضی باشی.اطاعتت کنم و انسان باشم ...

این روزها دارم یاد میگیرم که زندگی رو دوست داشته باشم.میخوام کارهای تازه شروع کنم مثلا یاد گرفتن یه زبان جدید چون انگار با هر کار جدید دریچه دیگه ای از زندگی بروم باز میشه .انگار یکم فهمیدم که عمر نوح ندارم و فرصت خیلی کمه و پایان مشخص نیست شاید فردا شاید....... هر وقت که اون بخواد پس فرصتی برای غم و اندوه نیست تنها فرصت زندگی کردن و زنده دل بودن هست.زندگیمون دست گرمی نیست.همین یک باره!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 23:6  توسط نارسیس  | 

این جمله رو همیشه تو کتابها خوندم .تو دوران مدرسه و دانشگاه و حالا اینجا تو بلاگفا به نوعی دیگر تجربش کردم.چجوری؟! قضیه از این قراره که من اول که وبلاگمو درست کردم میخواستم فقط برای خودم بنویسم.خودم باشم و خودم! اما بعد از مدتی دیدم نه اینجوری نمیشه! و انسان موجودی ذاتا اجتماعی است! ... علاقه به ارتباط و همفکری و همدلی با بقیه انسانها اینجا هم خودشو نشون داد.دید و بازدید های وبلاگی کمتر از دیدارها و همصحبتی های حضوری لذت بخش نیست. و صد البته چالشهای روابط اجتماعی اینجا هم خودشو نشون میده و یجور تمرین میتونه باشه برای آدم(خودم!) مثلا اینکه وقتی از عقاید و شخصیت یک نفر خوشت میاد و دوست داری باهاش ارتباط داشته باشی اما اون عکس العملی نشون نمیده و به قول معروف بازدید پس نمیده ناراحت نشی و بازم به دیدارش بری برای خودت!(البته نه اینکه باعث آزار طرف بشی وتحمیل کنی خودتو) ولی کم شدن توقع خوبه تا حلقه های روابط گسترده تر بشه و رضایت بخش تر و بسیاری درسها و اتفاقات دیگه..... منتها اینیکی رو دلم مونده بود!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 18:27  توسط نارسیس  | 

بعد از سفر یک هفته ای به یک منطقه ییلاقی در اطراف تهران با هوای بسیار خنک و آرامشی بسیار زیاد! ودوری از تکنولوژی اعم از کامپیوتر! چقدر کیف میده اومدن تو وبلاگم و نوشتن و خواندن هم!          یک هفته هوای سالم و صدای جوی آب و پیچیدن باد تو برگهای درختا                                             یک هفته نگاه کردن به کوه ها و دره های بکر و دیدن طلوع و غروب خورشید از آن زوایا!        چیزی که مدتها بود آرزوشو داشتم و تو ذهنم مجسم میکردم اما به راه چاره اش فکر نمیکردم که بالاخره از یک راه غیر منتظره اتفاق افتاد!(قانون جذب)-انگار من میمیرم اگه به قوانین هستی فکر نکنم!- خلاصه طبق معمول که اول داستان کمی به خودم غر زدم اما بعد این جمله رو یادم اومد که آرزوهاتونو یک جا بنویسید چون داشته های امروز ما آرزوی دیروز ما هستند و شروع کردم به استفاده از فرصت پیش اومده برای تمدد اعصاب بعد از یک دوره نسبتا سخت و پر تنش در زندگیم-به سلامتی تموم شد دیگه؟؟؟ بله! مبارکه!!!!!- و در کردن خستگی روحی و جسمی برای شروعی دیگر !  پس برو بریم!!!!!!!!!!!!   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 21:32  توسط نارسیس  | 

نلسون ماندلا:

ترس عمیق ما از این نیست که نامناسب و یا ناقص هستیم

ترس واقعی ما از اینست که بیش از اندازه توانا هستیم

از روشنایی وجودمان است و نه از تاریکییمان که بیش از حد واهمه داریم

از خود میپرسم :من کیستم که نورانی باشم  زیبا باشم  توانا باشم و افسانه ای باشم؟

در اصل تو کیستی که همه اینها نباشی؟

تو فرزند خداوندی!

با کوچک بازی کردن به این جهان هستی خدمتی نمیکنی

روشن ضمیری و تحول در آن نیست که بنام شکسته نفسی خودت را آنقدر کوچک فرض کنی و یا وجودت را کاهش دهی که دیگران در اطرافت احساس امنیت کنند

ما خلق شده ایم که شکوه و عظمت خداوند را در وجودمان آشکار کنیم و این پدیده فقط ویژه بعضی از ما نیست.در همه ماست

و هرگاه نور ما تشعشع کند ناخوداگاه امکان تجلی آنرا نیز در دیگران ایجاد میکنیم

و آنگاه که خود از ترس رهایی یابیم وجود ما دیگران را هم از بند آزاد میکند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 18:42  توسط نارسیس  | 

داشتم کتاب برندگان و بازندگان رو میخوندم تا بخوابم اما تنم لرزید و اومدم اینجا ! که ۹۰ درصد خصایص بازنده ها در مورد من صدق میکرد.تنم لرزید چون بقول خودم ۲ سال کلاسای هستی شناسی میرم و تغییر کردم اما هنوز یه بازندم!هنوز به درسها عمل نمیکنم هنوز ذهنی ام!واقعا مثل یه بازنده ترس واقعیم از برنده شدنه والا برنده بودن خیلی سادست فقط یه تصمیم و قیام .همین! یاد یه دوست قدیمی بخیر که اول کتابی که به من هدیه داد نوشته بود: زندگی سخت ساده است و پیچیده نیز هم!                    امامن اونقدر پیچیدش کردم که واسه من شده سخت پیچیده و شاید ساده نیز هم؟ همیشه تواناییهام رو نادیده گرقتم و از ایمان بخدا داشتن فقط ادعاشو داشتم وقتی با خودم صادق میشم نیاز به یه تحول و خونه تکونی اساسی تو خودم میبینم بندهایی هست که باید ازشون آزاد بشم افکاری هست که باید عملی بشه.نرگس کمک! (از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را)                    

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 1:21  توسط نارسیس  | 

 

 

 

بازم چاق شدم!

بازم برگشتم سر پله اول! بزار ببینم! من از ۱۷ ۱۸ سالگی چند بار لاغر کردم و چاق شدم؟؟؟ وایسا حساب کنم... بصورت خیلی عمده ۴ بار.یعنی ۴ بار لاغر کردم و بعدش همون وزنو برگردوندم .به همین سادگی! پس اینجا اتفاقی رو داریم که هی تکرار شده اما من درسی نگرفتم و عزمی که دیگه نمیخواد همچین تکراری مکرر بشه.نه! نمیخوام مثل خیلی از آدما تمام عمر اسیر این دایره کور باشم.نمیخوام!

خیلی خوب! پس بیا

اول-درس این جریان رو بگیریم:۱) بنظرم وجه مشترک هر دفعه این بود که جایگاهم غلط بود (یا به عبارتی هدف واهی و موقتی از این کار داشتم یا اصلا نمیدونستم برای چی میخوام لاغر بشم) گاهی برای بدست آوردن یه رابطه یا... بهترین حالت جایگاه زیبایی بود ولی حالا میفهمم که لاغر شدن و موندنو برای سلامتی جسم و روح و زندگیم میخوام! نه هیچ چیز دیگه! احترام به خودم! عزت نفس و... شرط میبندم که قبلا هیچ وقت این جایگاهو نداشتم چون اون دوره های رژیم هم با نخوردن به بدنم بی احترام میکردم...  ۲) توقع داشتم این نبرد یک جایی تموم بشه و راحت بشم در حالی که این یک نبرد مداومه.مداومت این سخت ترین دیسیپلین رو یادت باشه.همیه زندگیم رو باید مدیریت مداوم کنم همه چیز همیشگیه.حتی تمیز بودن حتی رشد! چون زندهای و زندگی و انسان بودن مراقبت میخواد.مثل یه گل تو دوره زندگیش که بدون آب دادن و رسیدگی پژمرده میشه.عین همون! بدن ما و زندگیمون هدیه خدای مهربون و حالا این گوی و این میدان که چی ازش در بیاری وجودی که باعث افتخار خدا بشی یا باعث تاسفش! و از اونجا که مرگ در گوشمونه حیف اگه از زندگی و زنده بودنمون حتی تو چیزای ساده شاهکار نسازیم.حیف!  ۳)از جمله کارهایی که نکردم و موثر نبود ورزش نکردن بود! ورزش منظم و مداوم! 4(از جمله علائمی که جلو چشمم بود و اهمیت ندادم سخت شدن شرایط زندگیم بود و من توجه نکردم که تو شرایط سخت و ÷ر استرس باید بیشتر حواسم به خودم باشه! شرایط دائما در تغییرن اگه من خودمو وا بدم و چیزی از خودم واسم نمونه دیگه چه انسانیتی چه مبارزها در راه روشنایی چه کشکی! اوووووه درس خیلی گرفتم.اندازه یه کتاب درسی! اصول رو گفتم.بقیه رو هم در من نهادینه شده.

دوم- قبول کردن خودم همینطوری که هستم!

سوم-قیاممممممممممممممممممممممم

چهارم-ساختار و مداومت در عملکرد

5- نتیجه دلخواه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ششم-حفظ نتیجه!

 پ.ن:قریب ۱ ماه گذشت و هنوز پرخوری ها ادامه داره قیام مذکور هنوز عملی نشده.وقتی شد فی الفور خبر میدم!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 23:40  توسط نارسیس  | 

امروز یه تجربه تازه داشتم !
تجربه گوش دادن به ندای  درونم و نه استدلالت ذهنم.عالییی بود! وقتی کاری رو که دل و وجودم مثل یه بچه بهش پافشاری میکردنو انجام دادم و استدلال و ذهنم رو کنار گذاشتم.عالی بود!(تجربه امانت فهرست مقاله ها)
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 19:52  توسط نارسیس  | 

گوته:

اگر ثروتمند نیستی .مهم نیست بسیاری از مردم ثروتمند نیستند

اگر سالم نیستی.هستند افرادی که با معلولیت و بیماری زندگی میکنند

اگر زیبا نیستی.برخورد درست با زشتی هم وجود دارد

اگر تحصیلات عالی نداری با کمی سواد هم میتوان زندگی شادابی داشت

اما!

اگر عزت نفس نداری.بدان که هیچ نداری! ما باید اعتماد بنفس را در خود بپرورانیم.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 23:26  توسط نارسیس  | 

سلام

 از مکاشفم در مورد اون لکه سیاه بگم که بازم چند جا خودشو نشون داد بهم.جالب بود! دلیلش رو حس کردم آنگار صدایی از درونم بهم گفت:

نرگس۱-نرضایتی ها از خودت و کم کاریهات و هدر دادن نیرو و استعدادته که با دیدن موفقیت دیگران مثل یه دمل چرکی سر باز میکنه و مثل خوره روحتو میخوره.۲- علاوه بر این مقایسه رو بزار کنار! با شناختن خودت و ارزشهات و خواسته ها و خواندگیت که نهایتا برات رضایت میارن و سر تعهد بودنت میتونی این دردو دوا کنی! یعنی از خودت رضایت داشته باشی و حتی اگر مقایسه کردی بدونی که هر کسی زندگی خودشو داره و قرار نیست تو شکل بقیه بشی بلکه تو تنها کاری که باید بکنی اینه که بهترین خودت باشی و اونموقع با دیدن بهترین های دیگران شاد میشی و نیرو میگیری! ۳ رو حس وفورت کار کن! تو دنیا همه چیز به وفور هست.نعمت خوشی و.... به اندازه همه آدما وحتی خیلی بیشتر! لذا! از کوچیکی ماست اگه از خدا واسه خودت و بقیه چیزی نخوای یا با دیدن داشتن بقیه فکر کنی واسه تو نمیمونه!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 22:51  توسط نارسیس  | 

 امروز بازم اونی رو دیدم که همیشه با دیدنش یه حس فوق العاده پیدا میکنم.انرژی میگیرم و شاد میشم! خیلی فوق العادست! تجربه این حسو میگم! و الا خود اون آدم که تازگیا سر و سامون گرفته! چه جالب بازم زود دیر شد! ۵ سال گذشت از اولین بارها که میدیدمش.۵ سال و همیشه با دیدنش دگرگون میشدم.تو کتاب بریدای کوئیلیو خوندم که همه ما نیمه های دیگری داریم که یک راه شناختنشون درخشش چشمهاست البته من این حالت رو با یک نفر دیگه تجربه کردم ! زیباترین حس عاشقانه ای که داشتم ۶ سال یش! بگذریم. از اونم میگم! مفصل! اما بعدا! ولی راجع به این آدم یه حس یونیک و های شدنی به من دست میده که یک تجربه فوق العادست! از دیدعقل ما به هم نمیخوردیم و به این خاطر من هیچوقت واقا از خدا نخواستم که اتفاقی بیفته! همیشه حرفش و فکرش هرزگاهی میومد و میرفت اما من خودم نخواستم! مسئوووول! براش آرزوی خوشبختی میکنم! و ممنونم که به من فرصت تجربه ی چنین حسی رو داد تا اولا از خدا بخوام همراه زندگیمم کسی باشه که این حسو بهش داشته باشم(حس شعف.جذبه.نیروی مثبت)و ثانیا آینه! از گرم و بامحبت بودن و با معرفت بودن وخشرو بودن با مردم و خوب بودنش که اینو از فضاش میشد گرفت خیلی خوشم میاد .نتیجه اینکه این خصوصیات تو خودمم هست و ارزشه برام لذا باید تو خودم بیدارشون کنم و توسعه بدم!!!! تو فوق العاده ای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 0:36  توسط نارسیس  | 

امروز چه روزی بود! امتحانام تموم شد! ترم ۲ فوق لیسانسم هم گذشت واقعا چقدر زود دیر میشه! چقدر زود ۱ ساله تحصیلی فوقم هم گذشت .امروز چقدر حرف دارم که بزنم! ۱ سال گذشت و اصلا از خودم راضی نیستم از لحاظ تحصیلی! نه ۱ کتاب خوندم نه ۱ مقاله نه ۱ صفحه روزنامه.نه یک تحقیق کردم نه یک کنفرانس آماده کردم نه یک ترجمه! حتی یک جزوه کامل هم سر کلاس ننوشتم! وای زبانم! دریغ از یک لغت که یاد بگیرم! بعد همش میگم من چرا دپرسم چرا ناراضی ام از خودم! وقتی چشمتو بروی تعهدات میبندی و غرق حالت هات میشی اینم نتیجه چشات ۴تا! وقتی بجای درس و تلاش همش تو حالت بقائ امتحان فوق رتبه و انتخاب رشته بودی بجای استفاده از امکاناتت و نگه داشتن چیزی که داری و پرورشش مرغ همسایه برات غاز شده بود بجای شکر گزاری همش کارت شده بود غر گزاری! اینم نتیجه چشات ۴تا! حالا هنوزم دیر نشده گلم !ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست از همین حال تکالیفت رو درست انجام بده و برو تو جایگاهی که از ارزشهات میاد و نتیجش پیشرفت و رضایته. برو درسته! خدارو شکر که از خواب پا شدم .خدارو شکر!
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 23:11  توسط نارسیس  | 

سلام میخوام از یه لکه سیاه تو وجودم حرف بزنم!

از دیدن شادی و خوشبختی دیگران ناشاد شدن! تابحال چندین بار دیده بودم اینو تو خودم اما همیشه فرار میکردم اما الان اذعان میکنم که اینطوریم! خیلی مغایر جایگاه عشقی که انتخاب کردم تو زندگیم اما هست و همیشه سعی میکردم با پیدا کردن یه نقطه منفی خیال خودمو یکم راحت کنم اما... والان تو پویشم برای پاک کردن خودم از این سیاهی.بدونم چرا اینطوریم(درسش ؟) و چیکار کنم که دیگه تو این جایگاه نرم؟  خدایا کمک! یه پاک کن!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 23:53  توسط نارسیس  | 

با باز کردن این وبلاگ دریچه تازه ای از زندگی بروم باز شد! از یک جای دیگه غیر از دنیای خودم به خودم نگاه کردم و مشکلاتم خیلی کوچیک شدن تو نظرم و واقع بین تر شدم و یادم اومد روزی مشکلات تموم میشن که اون پایین راحت بخوابی!!!!!!!! پس ازشون استقبال میکنم و خودم نمیشم اون مشکله! بلکه از خودم جدا میدونمش و حلش میکنم اگرم قابل حل نبود میپذیرمش چون حتما بهترین چیزیه که هست!  
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 19:2  توسط نارسیس  | 

یکم بهتر شدم    اینجا چقدر جون میده برای خالی کردن بار غم و غصه! البته منظورم خیا لات و گفتگوهای ذهنمه که غمگینم میکنه و انرژیمو میگیره و گرنه غصه ای جایی نیست!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 23:57  توسط نارسیس  | 

بازم سلام

اومدم تا بگم حرفهای دلمو که ذهنمو پرکرده!

مدتیه که دچار گسستم! نمیخوام آنتولوژیک حرف بزنم ولی این خلاصه ترین واژه بود.              

حس میکنم کلاف زندگیم از دستم در رفته تو گیجی ام بین هوا و زمین. حس میکنم هرچی تو این مدت کاشتم پنبه شده اینهمه کار کردم رو خودم اینهمه ایمانمو قوی کردم اما با یه باد همه چیز بهم ریخت!بیشتر از این ناراحتم که اینهمه خردی که کسب کردم چرا الان که داغون شدم بکارم نمیاد یعنی همه چیز ذهنی بوده؟یعنی من الان عالم بدون عمل شدم؟ کجایی کامبیز استاد خوبم که ببینی هنوزم این مقاومته گریبانگیرمه انگار با خودم و دنیا لج کردم.انگار برگشتم سر پله اول همون ۲ سال پیش که رفتم کلاس و میخواستم دنیارو یجور دیگه ببینم وای الان همون قدر به بنبست خوردم که اون زمونا خورده بودم تنها فرقش اینه کث الان تجربه یه دیدگاه دیگرم دارم ولی انگار نمیخوام کمکی به خودم کنم! با خودم بیرحم شدم دنیام شده پشیمونی و نا امیدی آره زندگیم الان تفسیر این دو حرفه! یه قربانیه به تمام عیار!  

پ.ن: چرا فکر کردی انسان کامل شدی؟! هر چقدر هم که رو خودت کار کردی تازه اول کاری و همیشه جا داره....یکم با خودت مهربان باش(بیرحم نباش) و بپذیر که گاهی دچار گسست میشی. گاهی فشار سختی شرایط اذیتت میکنه. گاهی می افتی و باید دوباره پا شی.مثل بقیه آدمها ! اینقدر نسبت به مسائل مقاومت نکن!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 18:58  توسط نارسیس  | 

سلام

آخی یه وبلاگ دارم یه فضا که فقط مال خودمه و کسی نمیتونه بی اجازه بیاد و حرفای دلمو و دغدغه هامو بخونه و بدونه.البته منظورم آدماییه که منو میشناسن.اینجا میتونم خود خودم باشم بدون ترس از قضاوت اطرافیان!

خیلی خوشحالم! کلی حرف دارم که بگم و اینجا ثبت کنم.کلی امید دارم که با نوشتن حرفای دلم تو اینجا کلم خالی بشه و خلاقیت  و حضورم بیشتر بشه! پس:

                                             با نام و یاد او!

پ.ن:البته بعد از مدتی آدرس اینجارو به چند نفری از دوستان امینم دادم چون دوست داشتم افکارمو با اون ها سهیم شم.چون احساس میکنم منو درک میکنن و دوستم دارن همینطوری که هستم!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 17:34  توسط نارسیس  |