تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی من

گفتگوهای تنهایی من

-مثل اینکه دنیا با زبون بیزبونی داره به من میگه بگذر از اون قضیه کذایی!تمومش کن و اصلا فکرشو نکن! وقتی که وسط نوشتن ایمیل برق میره اونم فقط برای ۵ دقیقه! انگار دستی هوامو داره.یا وقتی که پست مربوط به اون قضیه تو وبلاگم حالت خاصی پیدا میکنه یعنی قابل نظر دادن نیست و  اول از لیست مطالب قبلی و بعد از صفحه اول وبلاگم خود به خود حذف یا غیب میشه! انگار حتی وبلاگم هم داره باهام حرف میزنه و قبول نمیکنه تا خاک اره رو اره کنه و  برای اون مطالب ارزش ثبت شدن قائل نیست! هرچند من نمیتونم از صفحه ذهنم پاکش کنم اما میتونم توش گیر نکنم و رها کنم! و اصلا دیگه موشکافی نکنم یا افسوس نخورم و فقط از درس های اون استفاده کنم!                                                                  راستی این روزها دیدم که انگار من باید عوض بشم! و مسئولیت جذب اون اتفاق رو به عهده گرفتم! من و یکسری باورهام نیاز به تغییر اساسی دارند!تنها پیام مهم اون جریان گویا همین  بوده!

-مثل اینکه این قانون صفر و یک رو باید کمی تعدیل کنم! دیگه خیلی خسته کننده شده.مثلا یا رژیم سفت و سختم یا پرخوری بیرویه! یا تمام زندگیم میشه درس یا درس هیچ جای زندگیم نیست.یا صمیمی و مهربونم با آدمها یا سرد و کم حرف. وقتی به یک نمیتونی برسی لطفا کمال گرایی رو کنار بزار و حد اقل از صفر بیا بالاتر فعلا تا بعدا به یک برسی.... و برای هر قدم که جلو میری ارزش قائل باش ن اینکه تمام ارزش ها رو تو اون نقطه ایده آل بدونی! واقعا ممنون میشم اگه این لطفو کنی!

 پ.ن:چندروزی اینجا نمیام.چون میرم مسافرت تا جمعه!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 21:3  توسط نارسیس  | 

امروز اتفاقی از سمتی که اصولا مسیرم نیست برای وارد خونه شدن عبور کردم و دیدم که گربه سیاهه

که چند روزی ازش خبری نبود دار فانی رو وداع گفته! گربه ای که همیشه براش غذاشو کنار میذاشتم و

همیشه میومد رو ایوان ما و منتظر غذاش میشد.....  اشک های من هم که آماده سرازیر شدن! اما

جدیدا به جمع شدنشون تو چشمهام رضایت میدم و سعی میکنم خودداری کنم از ابراز احساساتی که

خیلی وقتها با منطقم جور در نمیاد! مثلا اشک ریختن برای مردن گربه! اما با قلبم جور در میاد! چون این

گربه فقط یه گربه نبود.... موجودی بود که کمک کرد تا من تغییر کنم. به من درس داد و......

از بچگی همیشه دور منزل ما گربه هایی بودند که منتظر غذا کشیک میدادند و با ما نهار و شامشون رو

تنظیم میکردند!! ولی ایندفعه این گربه سیاهه رو من بطور بیرحمانه ای نادیده میگرفتم! با خودم میگفتم 

بره از یه جای دیگه غذا پیدا کنه! به من چه! میاد رو ایوان مارو کثیف میکنه! و میو میو های  ملتمسانه

اش تاثیری در تصمیم و نظریه تازه من نمیذاشت! تا اینکه مادرم گفت این بچه داره گناه داره به اش غذا

 بده و من از اون حالت بیرحمانه در اومدم! و کم کم که به اش غذا میدادم میدیدم لطفی نمیکنم! و

باقیمانده های غذا رو به اش میدم که خود به خود اضافه میومد برای خودش! و بقول دختر عموم انگار

روزی اون دست ما بود! و من فقط وظیفه ام رو انجام میدادم! البته گاهی که گربه محترم پر رو میشدند و

خیلی زود برای وعده مجدد رجوع میکردند بنده با ریختن مقدار کمی آب فراریشون میدادم! (آخه بچه جان آزار داری؟!)

خلاصه نمیدونم دقیقا چی بگم اما این جریان به ظاهر ساده انگار قلب منو نرم تر کرد و به نرمی دوران

کودکی نزدیکتر کرد.قلبی که با دیدن بدی ها و بعد از تحمل ضربه هایی که از ناراستی ها و ناپاکی ها

خورده گاهی خودشو مثل سنگ سفت میکنه تا دوباره نشکنه اما دریغ که خودش در این اثنا سخت

میشه! و اتفاقهایی از این دست که دوباره زیباییه نیکی و خوبی رو نشونش میده میتونه نرمش کنه تا

عشق توش بهتر جریان پیدا کنه...

و نیکی کردن به آدم ها و همه مخلوقات چه فرصت استثناییه که پیش میاد و باید قدرشو دونست تا از کف نرفته!

پ.ن: من اشتباه کرده بودم گربه سیاهه زنده ست! اشتباهی گرفته بودم.دوباره میاد رو ایوان.ولی خوب اشتباه آموزنده ای بود!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 23:54  توسط نارسیس  | 

....گویی زمان متوقف شد و روح جهان با همه قدرت در برابر پسر جوان نمایان شد.

هنگامی که چشمان سیاه و لبان زیبای او را دید که بین لبخند و سکوت مردد بودند.اساسی ترین و استادانه ترین بخش زبانی را که دنیا به آن سخن میگفت درک کرد.زبانی که همه موجودات زمینی با قلبشان آن را می شنوند و نام آن عشق بود:

چیزی قدیمیتر از انسان و صحرا که قدرت خود را نشان میداد وقتی که دو نگاه با هم تلاقی میکردند.همانطور که آن دو نگاه در کنار یک چاه به هم برخوردند.سرانجام لبها به لبخند گشوده شدند و این یک نشانه بود.نشانه ای که مرد جوان بی آنکه بداند همه عمر در انتظار آن بود.نشانه ای که در کتابها  نزد گوسفندان   در بلورها و در سکوت صحرا بدنبال آن می گشت.

این زبان خالص جهان بود بدون هیچ توضیحی زیرا که جهان برای ادامه راهش در این فضای بی کران نیاز به توضیح ندارد.

آنچه میفهمید این بود که در برابر زن زندگی خویش قرار داردو بدون لزوم سخنی دختر هم این را میدانست.بیش از هر چیزی در جهان از این موضوع اطمینان داشت حتی اگر والدینش و والدین آنها  همیشه گفته بودند که برای ازدواج باید اول پول کافی داشت بعد به خواستگاری رفت نامزد شد و با هم معاشرت کرد.کسی  این حرف را میتوانست بزند که هیچ اطلاعی از زبان جهانی نداشته باشد.چون کسی که در آن زبان غوطه ور است میداند که:

در دنیا همواره کسی هست که انتظار دیگری را میکشد چه در وسط صحرا و چه در قلب یک شهر بزرگ. و وقتی که این دو نفر با هم روبرو میشوند و نگاهشان به هم گره میخورد همه گذشته ها و آینده ها اهمیت خود را از دست میدهد و تنها آن لحظه وجود دارد.و این یقین باور نکردنی است که همه چیز زیر این آسمان کبود توسط دستی واحد رقم خورده است.دستی که عشق را میافریند و روحی آشنا برای هرکسی که کار میکند استراحت میکند یا زیر نور خورشید در جستجوی گنج به سویی میرود.اگر جز این بود رویاهای انسانها هیچ معنا و مفهومی نداشت.به خود گفت:(مکتوب)!

(از متن کیمیاگر-پائولو کوئیلو-)

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 14:35  توسط نارسیس  | 

مدت مذکور در پست قبلی در باب ممنوع الوبلاگ کردن خودم مثل اینکه خیلی کوتاه شد و به خیر گذشت به سلامتی! اما واقعا تاثیر مثبتی داشت! انگار یه دعوای حسابی با خودم کردم و یه کم به خودم اومدم! کارهای مثبتی از اون لحظه به بعد انجام دادم که  خیلی وقت بود امروز و فردا کردنشون کلافم کرده بود.... و رضایت نسبی از خودم حاصل شد البته این آغاز راه هست.... خیلی افکار منفی رو با تکرار دیدگاه هایی که به تجربه بر من ثابت شدن و بهشون ایمان دارم متلاشی کردم و خیلی بهترم و امیدوار تر و شاد تر.خدایا شکرت! یکی هم میزنم پشت خودم!

و چقدر دلم میخواد بنویسم از امروز.... رفتن با پدر و مادرم به بیرون برای تغییر روحیه اونها حس خوبی به من داد! حس اینکه باید قدر این لحظه هارو بدونم.حس اینکه با خلاقیت میشه زندگی رو براشون قشنگ تر کرد! کاری که خودشون بهش فکر نمیکنن.و اینکه یک لحظه که حس قربانی بودن به من دست داد و با خودم فکر کردم که ای بابا دوره پیری اینها نصیب من شده و سخته هواشونو داشتن و... علی الخصوص که مادرم مریضه و مراقبت ویژه میخواد.اما فورا از جایگاه قربانی در اومدم و از زاویه دیگه به مسئله نگاه کردم و گفتم نه! خودم رو با بقیه مقایسه کردن اشتباهه و حالا این شرایط من هست و واقعا برای پدر و مادری که از  جونشون مایه گذاشتن و همیشه به من کمک کردن این کوچکتری کاری هست که میشه کرد و ذره ای جبران فداکاری های اونها اگه باشه که خیلی خوبه! و اینکه من راضیم... تفریحات دیگم هم که سر جاشه و... خلاصه تجربه خوبی بود!و امیدوارم سر بلند از این امتحان بیرون بیام! هر روز!

و رفتن به دیدار یکی از دوستان قدیمی پدر.دکتر ش! وای خدای من چقدر این آدم درستکار و نیک بود! تابحال از نزدیک پای صحبتش ننشسته بودم و لی از بچگی میشناختمش.چقدر با ایمان و خدا ترس بود! همه کارهاشو با معیار آخرت می سنجید و میگفت این زندگی که یه روز تموم میشه و آخرت آدم مهمه! یعنی نمونه بارز پای ارزشها و تعهدات بودن و نفروختن اونها به چیز دیگه.پدرم میگفت   چند سال پیش پسرش درد و دل کرده که: خیلی درست بودن هم زیاد خوب نیست! چون مثل اینکه خیلی وقت ها ضرر هم میبینه! آدم رک و ساده دلی که تو مدت کوتاه دیدنش خیلی درس ازش گرفتم.واقع بینی هم یادم نره!خلاصه کلی به من انرژی داد دیدنش! و راجع به درستکار بودن و زیر پا نزاشتن ارزشها وحرف پسرش که ناراضی بوده با خودم فکر کردم باید ارزش ها رو اولویت بندی کرد گاهی برای ارزش والاتر و مهم تر ارزش دیگه ای زیر پا بره اشکالی نداره! البته اینو در مورد عدم پاچه خواری و زد وبندش با یکی از مسئولین و در پی آن عقب افتادن کار مریض هاش به نتیجه رسیدم! و در مورد کلیت ادعام ممکنه  انتقاداتی وارد باشه! باید بیشتر بهش فکر کنم!

کتاب کیمیاگر پائولو کوئیلو رو هم بعد از تقریبا ۵ یا ۶ سال دارم دوباره میخونم.معرکه است!!!!!! داره یه اتفا قهایی در من میافته....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 22:25  توسط نارسیس  | 

این روزها نمیدونم چه مرگمه! خیلی گیج شدم.تمام دنیام شده پشیمونی برای گذشته و توبیخ کردن خودم و کلنجار رفتن با خودم و در پی اش بی احترامی و بی توجهی به وجودم.خیلی با خودم بی رحم شدم!و به علاوه بلا تکلیفی و نا امیدی در مورد آینده.بین زمین و آسمونم.از وضعیت فعلی م راضی نیستم و نمی دونم چی منو راضی میکنه! تمام مکاشفات و آموزه های قبلی هم انگار هستن و به من میگن چی درسته و راه حل چیه اما راستش دیگه از اونا هم خسته شدم!!!!!!!!! میخوام از خودم فرار کنم یا به قول یک خواننده عزیز! دنیا وایسه و من پیاده شم یه نفسی تازه کنم خودمو جمع و جور کنم و دوباره راه بیافته! هرچند که دنیای خودمو تو رکود نگه داشتم تا یه کاری کنم اما کاری از دستم بر نمیاد .دست و دلم به نجات خودم نمیره! انگار منتظرم این کلاف به هم پیچیده خود به خود باز شه و از هوا برام نجات بیاد.و هرچی بیشتر به پیچیدگی و سردرگمی هام فکر میکنم بیشتر میشن... تکثیر میشن! نکنه مالیخولیا گرفتم؟ نکنه بخاطر اینه که همه چیزو رها کردم؟نکنه افسردگی گرفتم؟حالا هرچی که هست! من دوباره خوب میشم؟ افسار زندگیمو به دست میگیرم تا منو به سوی خوشبختی ببره؟میتونم دوباره پا شم؟ خسته شدم از زمین خوردن ها.......... و خجالت هم میکشم از خودم و خدا که اینقدر ضعیف و بی اراده شدم!!! خدایا و خودم منو ببخشید.من خیلی خسته ام... کمکم کنید!

پ.ن: تا وقتی که خوب نشم دیگه اینجا نمیام.شاید دوست داشتن اینجا اهرمی بشه برای بازگشت به زندگی.پس وقتی پا شدم و گرد و غبارها کنار رفت با دست پر میام!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 11:30  توسط نارسیس  | 

 

 

امروز بحث شیرین! سن و سال پیش کشیده شد .همون مسئله ای که برای من یه تابو هست و ازش میترسم.باور کردنش سخته اما روز تولدم از سخت ترین روزهای زندگیمه! روزی که به من میگه ۱ سال دیگه هم گذشت!! نمیدونم چرا از بچگی با خودم میگفتم از ۲۰ سالگی به بعد رو دوست ندارم! دوست داشتم بچه بمونم رها و بی خیال! و امروز با حساب کتاب دوستان فهمیدیم تا چند ماه دیگه ۲۴ساله میشم!یعنی به عبارتی وارد ۲۵ میشم! وای چقدر حس بدی دارم .نمیدونم چرا؟ احساس میکنم خیلی کارها نکردم.فرصت هامو هدر دادم .از زندگی عقبم و... احساس کمبود وقت کردم! تو سنی که اوج یاد گیریه .سن ساختن موقعیت شغلی و اجتماعی.من چه بی هدف دارم روزها رو میگذرونم.نمیدونم کجا میخوام برم و از زندگی چی میخوام... احساس نارضایتی هم که بماند.دلم برای خودم میسوزه! حیف از من.چرا انقدر خودمو کوچیک و ناتوان میبینم؟ و اگه الان جایی هستم که ناراضیم بنظرم به خاطر اینه که بیشتر از اینو برای خودم ندیدم و نخواستم!!! این گسست مدتی که خیلی برام پر رنگ شده.میخوام از فرصتهام استفاده کنم.ترقی کنم و تاثیر گذار باشم.میخوام از خودم رضایت داشته باشم حسی که تمام احساس خوشبختی من به اون بستگی داره.میخوام زندگیمو کیمیا کنم....خدایا کمک!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 23:32  توسط نارسیس  | 

کمتر چیزی به اندازه زخم های نامرئی دردناکند.زخم های مرئی در طول زمان بهبود میابند اما زخم های نامرئی از بین نمیروند...
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 2:44  توسط نارسیس  | 

امروز کتابی به دستم رسید به اسم جراغ راه زندگی که شامل کلمات الهام بخشی از بزرگان و مشاهیر جهان بود.بعضی هاش رو که به دلم نشست و تو این برهه زمانی برام مفید بود رو دوست دارم اینجا بیارم تا    شما هم استفاده کنین!!!

 

برای شخصی که شهامت.روحیه.احترام به خویشتن و اعتماد بنفس خود را حفظ کرده است شکست هرگز معنا ندارد.

از شکست نهراسید و نیروهای خود را هدر ندهید که شکست خود را پنهان کنید.از شکست های خود بیاموزید و تلاش جدیدی را آغاز کنید.کاملا طبیعی است که شکست حاصل شود.اگر شکست نخورید موفقیت های بزرگ به دست نمی آورید.

 

اگر دنیای شما را ظلمت یاس فرا گرفته است شمع امید را روشن کنید هرچند کم فروغ باشد باز بهتر از تاریکی مطلق است و به شما راه نجات را نشان خواهد داد.

غبار تیره روزی فقط شخصی را زنده به گور میکند که چون مردگان بی حرکت در جای خود قرار گرفته و به هیچ وجه برای نجات خود تلاش نکند.

اگر کارها بر وفق مرادتان نیست از خود بپرسید چه کرده ام که با چنین گرفتاری هایی روبرو شده ام؟ چگونه میتوانم خود را از این تنگنا برهانم؟ چه عبرتی میتوانم از این رویداد بگیرم؟

 

اگر کاهلی پیشه کنید در طریق نابودی گام بر خواهید داشت زیرا طریق کاهلی یک ورطه است نه یک جاده.

مشغول نبودن با زنده نبودن یکی است.

ترقی مولود فعالیت دایمی است زیرا استراحت چیزی جز انحطاط در بر ندارد.

نیروی علم و معرفت بدون یک اراده قوی مانند درخت بی بار است.قوه اراده محور چرخ های زندگی و آهن ربای توانایی و کامیابی است.

 

نتیجه گیری با شتاب کار ابلهان است.مرد فرزانه شک میکند اما ابله اعتماد میکند.آدم ناشی میگوید یقینا چنین است اما آن که داناتر است جواب میدهد شاید چنین باشد ولی خواهش میکنم بیشتر تحقیق کنید.

رئیس سرخپوستان خدای خویش را اینطور قسم میدهد که ای خدای بزرگ به من کمک کن که هروقت خواستم درباره راه رفتن دیگری قضاوت کنم قدری با کفش های او راه بروم!

 پ.ن: جمله هایی که دیروز اینجا نوشتم امروز برام خیلی موثر بود و با تکرارشون ۲ وضعیت یا فکر ناخوشایندو خنثی کردم! جالبه از اینجا به فواید تلقین پی بردم یا فایده تکرار اعتقادات و اموری که بهشون ایمان دارم تو وضعیت های بحرانی! خیلی کار کرد برام! مثلا وقتی با دوستام رفتم جایی که خاطره خوبی ازش نداشتم و حس خوبی در مورد شکستم نداشتم با خودم گفتم از شکست نهراسید و سعی در پنهان کردن آن نکنید اگر شکست نباشد موفقیت بدست نمیاید و آروم شدم!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 18:58  توسط نارسیس  | 

وقتی منحط میشویم خوبیهایمان نیز حقیر میشوند...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 15:55  توسط نارسیس  | 

بلاخره شروع کردم! استارتو زدم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 15:26  توسط نارسیس 

مدت ها بود که اینقدر بهم خوش نگذشته بود.یه دنیا خندیدم.از ته دل! در کنار آدم هایی که دوستشون دارم از ته دل! شب خداحافظی با دوست مهربونی که فردا میره تا زندگی تازشو شروع کنه(و هر پایانی آغازی دیگر است!) دختر عموی عزیزم که  از بچگی با هم بزرگ شدیم.تو لحظه های غم و شادی کنار هم بودیم.همدیگرو میفهمیدیم و دوست داشتیم.چند روز پیش که رفتم خونتون و دیدم اتاقت خالی شده و رفتی اشک چشمامو پر کرد.... اشک من خیلی حرف ها توش بود...دلتنگی برای خاطرات منحصر به فردمون... دوست داشتن تمام مهربونی و بزرگواری و گذشتت و صبوریت و قلب پاکت... خوشحالی بخاطر خوشحالی تو و رسیدن به عشقت.... دلواپسی برات که بعد تبدیل شد به دعای خالصانه برای خوشبختی روز افزونت.... و عذاب وجدان بخاطر کدورت های نادری که بینمون پیش میومد بخاطر وقتهایی که ناراحتت کردم و یا پشت سرت حرف زدم(چقدر اشتباه کردم!اما تو منو بخشیدی!).....نمیدونی که چقدر بزرگی! به نظرم از بنده های خاص خدایی و از این بابت بهت حسودیم میشه!!!!!!!! چه بی توقع زندگی رو با رضایت زندگی میکنی.چقدر دور میکنی خودتو از حرف و حدیث مردم و برای خودت زندگی میکنی و تصمیم میگیری و راه خودتو میری.چقدر عاشقانه و بدون پیچیدگی زندگی میکنی.چقدر میبخشی.چقدر دل کسی رو نمیشکنی.چقدر همه رو دوست داری و نفرت تو وجودت جایی نداره.چقدر مسئول و متعهدی.چقدر با خدایی! چقدر خوبیییییییی! خوبترین هارو برات آرزو دارم.....

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 3:9  توسط نارسیس  | 

کاش میدانستی!
زندگی با همه وسعت خویش  محفل ساکت غم خوردن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست

زندگی جنبش و جاری شدن است

زندگی کوشش و راهی شدن است

از تماشاگه آغاز حیات تا به جایی که خدا میداند...

سراینده:ناشناس

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 13:50  توسط نارسیس  | 

الان از تلویزیون(راستی معادل فارسیشو چرا نزاشتن؟!) یه فیلم دیدم به اسم -زندگی من بدون من - داستان زنی که به استقبال مرگ میرفت... دکترها بهش گفته بودن که به زودی میمیره و اون زن چه معصومانه پذیرفت این واقعیت رو و سعی میکرد تو فرصت باقیمونده کارهایی که میخواد رو انجام بده.اون همسری داشت که دوستش داشت و تو کاستی که براش ضبط کرد تا بعد از مرگش بدست مرد برسه بهش گفت که بعد از ۷ سال حتی یک لحظه هم از انتخابش پشیمون نشده! (چقدر خوب!) و ۲ تا دختر داشت که براشون پیام های تبریک تولد تا ۱۸ سالگیشونو ضبط کرد تا هر سال عشقش به اون ها یاداوری بشه.برای مادر و برادرش هم صدای خودشو ضبط کرد.این کاست ها رو پیش دکتر معالجش گذاشت تا بعد از رفتنش به دست عزیزانش برسونه.آدمهای متفاوته اطرافش هم برام جالب بودن مادرش که با عینک بدبینی دنیا رو برای خودش تیره و تار کرده بود.همکاری که نگاه سطحی به زندگی داشت و حسادت و تنفر وجودش حتی دختر کوچولوی زن رو به صدا دراورد که تو چقدر بد جنسی! .انگار داشت میدید زندگی کردن هایی رو که انگار  مرگ خودش ازشون با ارزش تر بود! .درد رو تحمل میکرد و به هیچ کس از این واقعیت چیزی نگفت تا شادیشون به هم نخوره.چه صبورانه تمام لحضه های آخر رو میزیست! توی سوپر مارکت با خودش میگفت که اینجا هیچکس به مرگ فکر نمیکنه و نظرش راجع به اسباب بازی های دنیایی این بود که از یادمون میبرن که روزی میمیریم.ایمان و عشق زن قلب منو لرزوند و در حقیقت نه به استقبال مرگ بلکه به استقبال ادامه زندگی تو دنیایی غیر از اینجا میرفت وقتی که برای خودش  بهشتو آرزو میکرد........
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 1:25  توسط نارسیس  | 

خیلی خوابم میومد اما دلم اینجا بود! و ذهنم پر از گفتگو! داشتم فکر میکردم که انگار باید هدف هامو تو هر حوزه ای از زندگی هر چند وقت یکبار با خودم مرور کنم مثلا هدفم از نوشتن این وبلاگ!(راستی که این وبلاگ نویسی کلی به خود شناسی و جهان بینی من داره کمک میکنه ها! دستش درد نکنه!) این بود که گفتگو های ذهنیمو بنویسم تا هم ذهنم خالی شه و هم با نگاه از یه زاویه دیگه بتونم راه حل های بهتری پیدا کنم.این وبلاگ رو مینویسم تا تجربه های روزانه ام رو ثبت کنم تا آپدیت شدن خودم و دیدگاهمو اینجا بیارم و آپدیت هم بشم! پس الان هدفمو مرور کردم تا ازش دور نشم و به بیراهه نرم...

خوب از پوست انداختن های این چند روزم بگم از نمیدانم که نمیدانم هایی که بهشون پی بردم و فهمیدم که نمیدانستم و دانستمشون! مثلا واقعا نمیدونستم که موقع عصبانیت چقدر عنان اختیار از دست میدم و خراب کاری میکنم! اما دیروز اتفاقی افتاد که منو بیدار کرد! همیشه فکر میکردم من عصبانی نمیشم یا اصلا عصبانیت هامو نمیدیدم.اما با این اتفاق دیدم که چقدر موقع عصبانیت نفسو کنترل کردن سخته! و اگه کنترل نکنی درست کردن خراب کاری حاصله بسیار سخت تر! دیگه با خودم عهد کردم موقع عصبانیت هیچ حرفی نزنم یا کاری نکنم ! چون عقل از آدم زایل میشه و یک نوع اهریمن انگار اختیار آدمو بدست میگیره.و دقیقا تو این حالته که میشه نشون داد که چند مرده حلاجی! و آدم خودشو تو این لحظه ها نشون میده...

یاد گرفتم که اشتباهات دیگران رو ببخشم و آبرو ی یک نفر رو بخاطر اشتباهی که ممکنه خودم هم روزی مرتکب بشم یا شده باشم پیش عالم و آدم نبرم!(البته اینکه میگم یاد گرفتم نکه قبلا همینطوری یادم نداده باشن ها ! نه! یعنی بطور ملموس و تجربی یاد گرفتم! یعنی حک شد تو وجودم) و اینکه اگر اشتباه کردم خودم سریعا شیر ریخترو پاک کنم تا لای درز مرزا نرفته!...

یاد گرفتم بی توقعی از دیگران رو! که چقدر کمک میکنه به سبکباری و آرامش خودم و روان شدن ارتباطاتم و قشنگ شدن دنیام... مثلا اگر نیکی به دیگری کردم حتی توقع تشکر رو نداشته باشم! حساب کتابه من با خداست! و یجای دیگه تو زندگیم این نیکی به خودم برمیگرده(ایمان دارم) لزوما نباید از طرف اون آدمی که بهش کمک کردم باشه.پس نباید نیکی که کردم رو با منت گذاشتن یا متوقع بودن ارزششو کم کنم.

یاد گرفتم که ما زنده ایم تا یاد بگیریم! تا هر روز رشد کنیم و هر روز بریم سر درسهای تازه! و اینکه درس تکراری نمیخوام پس باید به درسهای قبلی عمل کنی و اشتباهات تکراری نکنی گلم!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 0:52  توسط نارسیس  | 

یکم مسائل رو پیچیده نکردن و ساده نگاه کردن و سریع گذر کردن از اتفاقها چقدر از حجم باراضافه رو مغز بیچارم کم میکنه! چقدر زندگی رو قشنگ تر و واضح تر میشه حس کرد اگر این همه تجزیه تحلیل نکنم اگر!!!

امروز یکی میگفت اخم کردن و دپرس شدن هیچ کمکی به بهتر شدن شرایط نمیکنه.بلکه دنیا براتون تیره و تارتر میشه و.... راستی که اینو همه میدونن از جمله خودم! اما ای داد از عالم بدون عمل! ای بیداد از فلسفه بدون عمل که دو زار نمی ارزه! تو هر لحظه با تمام وجود میدونیم چه فکر و دیدگاه و عملی درسته اما یه ولی.. میاریم و برعکسشو انجام میدیم.اما اگه اون درسترو انجام بدیم چقدر مشکلات کمتر و کم رنگ تر میشه.اگر!!!

راستی مثل اینکه یادت رفته که اگر و ایکاش گفتن مال آدمهای ضعیفه و آدمهای قوی از حتما و باید و.... استفاده میکنن و عمل میکنن نکه فقط حرف بزنن! حالا تو راستی راستی جزو کدوم دسته ای؟تکلیف مارو روشن کن!

پ.ن: آهان! منظورت اینه که از تو کله ات باید بیای بیرون؟ خیلی خوب لب مطلبو بگو که بجای کله ای و ذهنی بودن باید تو زندگی حضور داشته باشم زندگی کنم و عمل کنم نه که فقط حرف و فلسفه بافتن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 21:3  توسط نارسیس  |