امروز اتفاقی از سمتی که اصولا مسیرم نیست برای وارد خونه شدن عبور کردم و دیدم که گربه سیاهه
که چند روزی ازش خبری نبود دار فانی رو وداع گفته! گربه ای که همیشه براش غذاشو کنار میذاشتم و
همیشه میومد رو ایوان ما و منتظر غذاش میشد..... اشک های من هم که آماده سرازیر شدن! اما
جدیدا به جمع شدنشون تو چشمهام رضایت میدم و سعی میکنم خودداری کنم از ابراز احساساتی که
خیلی وقتها با منطقم جور در نمیاد! مثلا اشک ریختن برای مردن گربه! اما با قلبم جور در میاد! چون این
گربه فقط یه گربه نبود.... موجودی بود که کمک کرد تا من تغییر کنم. به من درس داد و......
از بچگی همیشه دور منزل ما گربه هایی بودند که منتظر غذا کشیک میدادند و با ما نهار و شامشون رو
تنظیم میکردند!! ولی ایندفعه این گربه سیاهه رو من بطور بیرحمانه ای نادیده میگرفتم! با خودم میگفتم
بره از یه جای دیگه غذا پیدا کنه! به من چه! میاد رو ایوان مارو کثیف میکنه! و میو میو های ملتمسانه
اش تاثیری در تصمیم و نظریه تازه من نمیذاشت! تا اینکه مادرم گفت این بچه داره گناه داره به اش غذا
بده و من از اون حالت بیرحمانه در اومدم! و کم کم که به اش غذا میدادم میدیدم لطفی نمیکنم! و
باقیمانده های غذا رو به اش میدم که خود به خود اضافه میومد برای خودش! و بقول دختر عموم انگار
روزی اون دست ما بود! و من فقط وظیفه ام رو انجام میدادم! البته گاهی که گربه محترم پر رو میشدند و
خیلی زود برای وعده مجدد رجوع میکردند بنده با ریختن مقدار کمی آب فراریشون میدادم! (آخه بچه جان آزار داری؟!)
خلاصه نمیدونم دقیقا چی بگم اما این جریان به ظاهر ساده انگار قلب منو نرم تر کرد و به نرمی دوران
کودکی نزدیکتر کرد.قلبی که با دیدن بدی ها و بعد از تحمل ضربه هایی که از ناراستی ها و ناپاکی ها
خورده گاهی خودشو مثل سنگ سفت میکنه تا دوباره نشکنه اما دریغ که خودش در این اثنا سخت
میشه! و اتفاقهایی از این دست که دوباره زیباییه نیکی و خوبی رو نشونش میده میتونه نرمش کنه تا
عشق توش بهتر جریان پیدا کنه...
و نیکی کردن به آدم ها و همه مخلوقات چه فرصت استثناییه که پیش میاد و باید قدرشو دونست تا از کف نرفته!
پ.ن: من اشتباه کرده بودم گربه سیاهه زنده ست! اشتباهی گرفته بودم.دوباره میاد رو ایوان.ولی خوب اشتباه آموزنده ای بود!