این روزها انگار سعی میکنم اینجا هم خودمو سانسور کنم... سختمه بنویسم از خودم... انگار ترس از قضاوت دیگران دنیای مجازی و حقیقی سرش نمیشه ... من باید خودمو عوض کنم وگرنه آسمون همه جا همین رنگه... و این وجهه ای که حتی اینجا هم دست از سرم برنمیداره باید شکسته بشه ... پس حتی با ترس مینویسم... من که نباید همه آدم ها رو راضی کنم ... بابا حق هر آدمیه که در مورد من هرجوری فکر کنه... حقوق بشر رو رعایت کن! و حق منه که خودم باشم ... بدون نقاب!
بلاخره بعد از چندین سال تحصیل و در رفتن از زیر بار هرگونه تحقیق! به انحاء مختلف! به پستم استادی خورد که هیچ جوره قابل دور زدن نیست! خدا عمرش بده! و یک تحقیق درست و حسابی انجام دادم ! از فواید این انقلاب! این بود که معمای پیچیده پایان نامه نوشتن که حتی از فکر کردن به اش هم فرارمیکردم تا حد زیادی! حل شد... و دیدم که از ناشناخته نباید ترسید و وقتی قدم برداری راه رو هم پیدا میکنی ... شاعر که به احتمال زیاد حافظ باشد میگه: گر مرد رهی میان خون باید رفت ازپای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به راه درنه و هیچ مپرس خود راه بگویدت که چون باید رفت
دیگه بعد از چندین بار رژیم غذایی گرفتن و لاغر شدن و نهایتا دیری نپاییدن آن تصمیم گرفتم که رژیم نگیرم! و انرژی اون رو روی بهتر کردن زندگیم بگذارم.... بجای اینکه شب فکرکنم که چه غذایی خوردم امروز و... به رفتارم فکر کنم به تجربه ها و گشایشها و سعی کنم شخصیت بهتری داشته باشم نه هیکل بهتری! و اینکه وقتی به رژیم .و چاقی و لاغری فکر نکنم خیلی کمتر و متعادل تر هم غذا میخورم و لذت هم میبرم و اعصابم هم خورد نمیشه...
بازم حرف دارم ... حالا برای بعد...
دلم خواست از امروز و هر ۲ شنبه ای که برم اونجا بنویسم درس هایی رو که دلنشینن و با تمام وجود حسشون می کنم تا یادم نره!
امروز خانم معلم!!! از بازتاب عمل حرف زد و اینکه فردای ما رو عمل امروز ما می سازه حتی لحظه بعدی ما هم از این لحظه سرچشمه می گیره و شانس یا تصادف معنی نداره...از حساب و کتاب این دنیا گفت...
از گذشت و بخشش گفت که راز موفق زندگی کردنه و اینکه ببخشی چون قبلا هم خیلی جاها تو اشتباه کردی و بخشیده شدی. اینکه بخشدن گذشتن از خودمون و پا رو نفس و غرورمون گذاشتنه...
از بد خواهی نکردن گفت که در نهایت واسه خودمون بد میاره
از همه حقیقت هایی گفت که همه میدونن اما یادشون میره.حقایقی که در درون ما و در درون دنیا جریان داره... کاشکی که در هر لحظه این حقایق راهنمای من در زندگی کردن باشن نه غرور و خود خواهی م ....
در این مدت اخیر خیلی مسائل برام حل شد از لحاظ فکری و روحی حس رشد دارم...
مثلا در مورد روابط عاطفی و ازدواج... همیشه برام سئوال بود که چطور میشه موفق بود؟ آدم خوبی پیدا کرد؟چرا بعضی ها موفق ا ند تو این زمینه بعضی نه! رمز کار کجاست؟ حاصل جستجوهای ذهنیم با دقت به زندگی آدمها و فکر کردن به این قضیه خیلی ساده بود همون اصل همیشگی... ما سازنده زندگی خودمون هستیم.... ما هستیم که با نوع بودنمون(رفتار و طرز زندگی)و نوع تفکر و الگوهای ذهنیمون آدمها و رابطه ها رو جذب میکنیم...خیلی شگفت زده شدم وقتی که داشتم فکر میکردم فلان دختر چرا همسر مناسب تر یا بهتری داره نسبت به دختر دیگه ای که همسن و سالشه... دیدم که چون خودش مناسب تره! خیلی ساده است... استادم میگفت که ما آدم زندگیمون رو جذب میکنیم اینو به عینه حس کردم.... طرز فکر و ذهنیت ما نسبت به اینکه چقدر خودمونو دوست داریم ...اینکه خودمونو لایق خوبترین ها بدونیم یا نه.... اینکه آدم ایده آل ذهنیمون چطوری باشه...چه شکل رابطه ای رو تو ناخوداگاهمون میخوایم ...عینا به واقعیت درمیاد.... پس به کم راضی نشیم! این حقمونه! و دیدم که تقلا لازم نیست... من باید خودمو ایده آل کنم اونوقت ایده آلها میان سراغم...جذب میشن! ایده ال تو همه زمینه ها خصوصا اخلاق و انسانیت چون از همه چیز مهم تره.... و اعتماد به خدا و ایمان به روند زندگی و وفور کائنات... و اینکه از اتفاقها درس بگیریم و تغییر کنیم تا هر روز کامل تر شیم... تا به وقتش اتفاق بیافته....
سلام
امروز روز اول ماه رمضونه! و برای من مثل یک عید بزرگ.احساس عید و خوبی از وجودم میاد... انگار با اومدن این ماه سیاهی های اخیری که وجودمو تاریک کرده بود پاک شدن و رفتن و فقط نور هست و امید.....خدایا شکرت که به من سعادت تجربه چنین حسی دادی.منو تازه کردی.منو به خودت نزدیک کردی...
تو این ماه میخوام گناه نکنم... گناه یعنی کاری که تو راضی نباشی و من هم! میخوام یکسره و در هر لحظه اطاعتت کنم... میدونم که دنیا برام آسون تر میشه میدونم که زندگیم عوض میشه... این ماه بهانه ای شد برای شروع... برای خودم بودن .... برای با تو بودن...برای نیکی... خوشحالم....
خیلی خوشحالممممممممممممم
و من نمی دانم آن یکروز همان فردایی است
که تمامی سالهای کودکی ام را
به بازی عروسکهایم گره می زد.
یکروز از من نا تمام
غزلی خواهی ساخت ماندگار
غزلی به طراوت تمامی اشکهایی که هر روز
در پس لبخند های بی مدعایم از یاد برده ام.
و شاید من در تو
همان طره های مواج طلائی را خواهم یافت
که در میانه تمامی عکسهای خاکستری روزگار دور
روزهای از یادرفته را به یادم می آورد.
و شاید من در تو
همان سیزی عمیق و زلالی را بیابم
که افسونم کرد تا عاشقانه ترین ترانه زندگیم را بنویسم .
بی گمان یکروز خواهی امد
و به دلتنگی هایم لبخند خواهی زد .
و سرانگشتان نرم و مخملینت شاخه های خموده ام را التیام خواهد بخشید.
روزی تو را خواهم یافت
و قتی که آوای آهنگین قلبت
در من بتپد
و آنروز من دل آویزترین ترانه ای خواهم شد که می توان سرود.
ترانه ای که فرشتگان بر مرغان بهشتی می خوانند.
کوتاه اما بی انتها
بسان آبی آسمان
(برگرفته از وبلاگ http://redrose1355.persianblog.ir/ خیلی به دلم نشست...)
از مسائلی که چند روز گذشته ذهنمو مشغول کرده بود پشیمانی های زاید الوصف و مشهور(در میان دوستان) من هست بعد از هرگونه انتخاب حتی انتخاب نوع غذا در رستوران! حتی! خودم خنده ام میگیره ولی چه کنم که حقیقتا اینگونه هستم! اما در عین حال حقیقتا عزم جزمی در ترک این عادت اخلاقی عذاب آور دارم!(جای بسی امیدواری!) خلاصه اینکه هر کاری کنم.هر چیزی بخرم.هر انتخابی کنم بعدش یه حالت آزاردهنده خودم ایجاد میکنم! برای خودم و به این فکر میکنم که اشتباه کردم انتخاب بهتری هم بود این بدرد من نمیخوره و.......... و تا مدتها ایراد و انتقاد و دوست نداشتن مورد انتخاب و فکر کردن به چیزی که ندارم!(خودم نخواستمش!) خیلی احمقانست به نظرم! اما گویا تا نپذیرم و روا ندارمش تغییر موثری در پی نخواهد بود.... و در نهایت هم بعد از مدت طولانی پی میبرم که این بهترین انتخاب بوده! یعنی به تجربه بارها اینو دیدم که درون اون موقعیت بهترین انتخاب رو کردم و خیر من توش بوده! وای خدای من چه پارادوکسی! هر بار هم که میگم پشیمون نشو و تجربه های قبلی رو به خودم یادآوری میکنم که با با جان کارت درسته نگران نباش! فایده نداره و گویا معتاد شدم به اون درد روحی حاصل از پشیمانی. و حالا در پویش خواهم بود برای راه کارهای ترک این اعتیاد!!! و یافته هایم را! در ادامه خواهم آورد و پیشاپیش از رهنمود های دوستان عزیزم هم استقبال و هم تشکر میکنم!![]()
