تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی من

گفتگوهای تنهایی من

صدای زن را از پشت گوشی تلفن میشنیدم اگرچه داشت با مادرم حرف میزد اما تلخی و یاس زندگی زن ناگهان فضای اتاق را پر کرد...  دخترک سرزنده و پر از امیدی که در روزهای جوانی عاشق پسری شد و ده سال منتظر ماند تا با لباس سپید راهی زندگی شیرینی با او شود... بلاخره رویایش محقق شد... اما آیا امروز این زنی که با دو پسر نوجوان در خانه خویشان خود پناه گرفته تا از بند قراردادی به نام ازدواج با مردی که اعتیاد انسانیتی برایش باقی نگذاشته بگریزد هیچ شباهتی با رویاهای آن دخترک سر به هوا دارد؟ قلبم شکست از تنهایی زن که به امید درددلی با آشنایی قدیمی به خانه ما زنگ زده بود... از آینده مبهم او و فرزندانش در این شهر بزرگ و بی رحم که قربانی خود خواهی انسانی بی مسئولیت شد... راستی اگر انسان ها قدری خود خواه نبودند آیا خود و نزدیکانشان را به بلایی اینچنینی دچار مینمودند؟ یا شاید بهتر است بگویم اگر قدری عشق در وجودشان بود و خویشتن دوست و خویشتن دار بودند تا بتوانند دیگران و دنیا را هم دوست بدارند آیا باز هم فرجامی چنین تلخ و بی رحمانه را برای خود و عزیزانشان انتخاب می کردند؟!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 19:25  توسط نارسیس  | 

خانم معلم امروز خیلی بیشتر اعتمادمو جلب کرد... وقتی از زندگی خودش گفت... از بچه هایی که هرکدوم شخصیتی مطابق روحیات و شخصیت آن دوره  از زندگی خودش که اون هارو  بدنیا آورده بود پیدا کرده بودند ... از انسان گفت ... اینکه انسان جسم نیست بلکه روح و اندیشه است و اندیشه بدرد نمیخوره تا وقتی به عمل تبدیل نشده... پس انسان یعنی عمل... و عمل انسان گم نمیشه و بازتابش به زندگی ما برمیگرده... پس عمل انسانه که شرایط و محیط زندگی و اتفاق ها رو میسازه و شانس و تصادفی جایی نیست... و فرزندان ما ادامه اعمال هستند... پس برای ساختن آینده  عمل امروز باید  نیکو باشه... و باید بدی هارو کنار بگذاریم پس باید تغییر کنیم و و از نو خودمون رو بسازیم...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 14:6  توسط نارسیس  | 

پارسال همین روزها بود یا شاید هم زودتر که برای اولین بار دیدمت. قبل از آن هم کنجکاو دیدنت بودم اما پیش بینی نمی کردم که در اولین نگاه دلبسته ات شوم...اولین سلام ... اولین برخورد... شروع احساس عمیقی بود که هرچند سرکوب شده اما باز هم میتواند با همان شدت دنیای مرا عوض کند... اما چه میشود کرد که  واقعیت زندگی راهی جز سرپوش گذاشتن بر این احساس پاک و صادقانه پیش رویم نگذاشت... احساسی که از ابراز آن ابایی نداشتم .با شجاعت محبتم را  ابراز میکردم اما نشانه های کوچکی که حاکی از احساسی متقابل بود خیلی دیر ظاهر شد... خیلی دیر... یا شاید هم طاقت من کم بود برای تحمل دلتنگی هایم و بی تفاوتی های تو... ولی تجربه این حس دلپذیر از بهترین یادگارهای زندگی من است...   دلپذیریش آنگاه بیشتر می شود که هر چه نگاه میکنم می بینم تو لیاقت آن را داشتی .و روح ساده و مهربانت متعلقی ارزشمند برای عشق کودکانه من بود!!!      هیچ نفهمیدم که چرا آنقدر مجذوبت شدم... دیگر هم نمیخواهم بدانم . در کتابی خواندم که میگفت: عشق هست! و بعد از خواندنش دیگر نخواستم احساسی مثل این را ریشه یابی کنم. بهانه نوشتن این نوشته هم نمیدانم چیست اما شاید یادآوری عهدی است که پیش تر ها با خودم بستم تا به خاطر خودم و خودت دیگر به این حس کودکانه مجال بازیگوشی ندهم و بگذارم دوستی و احترامی بدون معنی همچنان محور ارتباطمان باشد...  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 19:21  توسط نارسیس  | 

این روزها خیلی نگران آینده ام هستم که به سرانجام خوبی برسه... توی درس و کار... تردیدها و دوراهی هایی هست که اگه به اون ها بها بدم باعث میشه که درجا بزنم ... پس تصمیم گرفتم که تو هر برهه ای تکالیف(واژه بهتری سراغ ندارم) اون دوره رو درست انجام بدم و از فرصت هام استفاده کنم تا حداقل پشیمون و متضرر نشم و حداکثر! بعدا فرصت انتخاب داشته باشم بین گزینه ها. و نهایتا راه درست و جای خودمو پیدا کنم... یه دوره مهم الآن پیش رومه ... امیدوارم سربلند بیام بیرون و اقتدارمو دوباره بدست بیارم... باید تلاش های چندین سالم رو به سر انجام برسونم .... میخوام از خودم رضایت داشته باشم و افسوس گذشته رو نخورم.... دوره سختی خواهد بود اما شیرین و رضایت بخش...

این روزها انگار سعی میکنم اینجا هم خودمو سانسور کنم... سختمه بنویسم از خودم... انگار ترس از قضاوت دیگران دنیای مجازی و حقیقی سرش نمیشه ... من باید خودمو عوض کنم وگرنه آسمون همه جا همین رنگه... و این وجهه ای که حتی اینجا هم دست از سرم برنمیداره باید شکسته بشه ... پس حتی با ترس مینویسم... من که نباید همه آدم ها رو راضی کنم ... بابا حق هر آدمیه که در مورد من هرجوری فکر کنه... حقوق بشر رو رعایت کن! و حق منه که خودم باشم ... بدون نقاب!

بلاخره بعد از چندین سال تحصیل و در رفتن از زیر بار هرگونه تحقیق! به انحاء مختلف! به پستم استادی خورد که هیچ جوره قابل دور زدن نیست! خدا عمرش بده! و یک تحقیق درست و حسابی انجام دادم ! از فواید این انقلاب! این بود که معمای پیچیده پایان نامه نوشتن که حتی از فکر کردن به اش هم فرارمیکردم تا حد زیادی! حل شد... و دیدم که از ناشناخته نباید ترسید و وقتی قدم برداری راه رو هم پیدا میکنی ... شاعر که به احتمال زیاد حافظ باشد میگه:                                                                                                 گر مرد رهی میان خون باید رفت             ازپای فتاده سرنگون باید رفت

تو پای به راه درنه و هیچ مپرس              خود راه بگویدت که چون باید رفت

دیگه بعد از چندین بار رژیم غذایی گرفتن و لاغر شدن و نهایتا دیری نپاییدن آن تصمیم گرفتم که رژیم نگیرم! و انرژی اون رو روی بهتر کردن زندگیم بگذارم.... بجای اینکه شب فکرکنم که چه غذایی خوردم امروز و... به رفتارم فکر کنم به تجربه ها و گشایشها و سعی کنم شخصیت بهتری داشته باشم نه هیکل بهتری! و اینکه وقتی به رژیم .و چاقی و لاغری فکر نکنم خیلی کمتر و متعادل تر هم غذا میخورم و لذت هم میبرم و اعصابم هم خورد نمیشه...

بازم حرف دارم ... حالا برای بعد...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 17:31  توسط نارسیس  | 

امروز بعد از یک سال پشت گوش انداختن توصیه دوست عزیزی برای رفتن به یک کلاس که اسم خاصی نداره اما  اینطور که فهمیدم برای بهتر زیستن هست. ُبلاخره تصمیم گرفتم برم و امتحانش کنم... چون فکر می کنم هر جا و هر حرفی که بتونه به رشد معنوی آدم کمک کنه میتونه به راهی که توش قدم بر میدارم و زندگی  نام داره کمکم کنه .البته شاید دلیل مقاوتم برای رفتن به این جای خاص سرگرم جاها و را ه های دیگه بودن بتونه باشه.... خلاصه که رفتم و فقط میتونم بگم بعد از یک ساعت که اومدم بیرون انگار دوباره شارژ شده بودم... دوباره نگاهم به زندگی تازه شده بود.... مرسی دوست عزیزم....

 

دلم خواست از امروز و هر ۲ شنبه ای که برم اونجا بنویسم درس هایی رو که دلنشینن و با تمام وجود حسشون می کنم تا یادم نره!

امروز خانم معلم!!! از بازتاب عمل حرف زد و اینکه فردای ما رو عمل امروز ما می سازه حتی لحظه بعدی ما هم از این لحظه سرچشمه  می گیره و شانس یا تصادف معنی نداره...از حساب و کتاب این دنیا گفت...

از گذشت و بخشش گفت که راز موفق زندگی کردنه و اینکه  ببخشی چون قبلا هم خیلی جاها تو اشتباه کردی و بخشیده شدی. اینکه بخشدن  گذشتن از خودمون و پا رو نفس و غرورمون گذاشتنه...

از بد خواهی نکردن گفت که در نهایت واسه خودمون بد میاره

از همه حقیقت هایی گفت که همه میدونن اما یادشون میره.حقایقی که در درون ما و در درون دنیا جریان داره... کاشکی که در هر لحظه این حقایق  راهنمای من در زندگی کردن باشن نه غرور و خود خواهی م ....

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 0:23  توسط نارسیس  | 

در این مدت اخیر خیلی مسائل برام حل شد از لحاظ فکری و روحی حس رشد دارم...

مثلا در مورد روابط عاطفی و ازدواج... همیشه برام سئوال بود که چطور میشه موفق بود؟ آدم خوبی پیدا کرد؟چرا بعضی ها موفق ا ند تو این زمینه بعضی نه! رمز کار کجاست؟ حاصل جستجوهای ذهنیم با دقت به زندگی آدمها و فکر کردن به این قضیه خیلی ساده بود همون اصل همیشگی... ما سازنده زندگی خودمون هستیم.... ما هستیم که با نوع بودنمون(رفتار و طرز زندگی)و نوع تفکر و الگوهای ذهنیمون آدمها و رابطه ها رو جذب میکنیم...خیلی شگفت زده شدم وقتی که داشتم فکر میکردم فلان دختر چرا همسر مناسب تر یا بهتری داره نسبت به دختر دیگه ای که همسن و سالشه... دیدم که چون خودش مناسب تره! خیلی ساده است... استادم میگفت که ما آدم زندگیمون رو جذب میکنیم اینو به عینه حس کردم.... طرز فکر و ذهنیت ما نسبت به اینکه چقدر خودمونو دوست داریم ...اینکه خودمونو لایق خوبترین ها بدونیم یا نه.... اینکه آدم ایده آل ذهنیمون چطوری باشه...چه شکل رابطه ای رو تو ناخوداگاهمون میخوایم ...عینا به واقعیت درمیاد.... پس به کم راضی نشیم! این حقمونه! و دیدم که تقلا لازم نیست... من باید خودمو ایده آل کنم اونوقت ایده آلها میان سراغم...جذب میشن! ایده ال تو همه زمینه ها خصوصا اخلاق و انسانیت چون از همه چیز مهم تره.... و اعتماد به خدا و ایمان به روند زندگی و وفور کائنات... و اینکه از اتفاقها درس بگیریم و تغییر کنیم تا هر روز کامل تر شیم... تا به وقتش اتفاق بیافته....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 21:34  توسط نارسیس  | 

سلام

امروز روز اول ماه رمضونه! و برای من مثل یک عید بزرگ.احساس عید و خوبی از وجودم میاد... انگار با اومدن این ماه سیاهی های اخیری که وجودمو تاریک کرده بود  پاک شدن و رفتن و فقط نور هست و امید.....خدایا شکرت که به من سعادت تجربه چنین حسی دادی.منو تازه کردی.منو به خودت نزدیک کردی...

تو این ماه میخوام گناه نکنم... گناه یعنی کاری که تو راضی نباشی و من هم! میخوام یکسره و در هر لحظه اطاعتت کنم... میدونم که دنیا برام آسون تر میشه میدونم که زندگیم عوض میشه... این ماه بهانه ای شد برای شروع... برای خودم بودن .... برای با تو بودن...برای نیکی... خوشحالم....

خیلی خوشحالممممممممممممم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 20:3  توسط نارسیس  | 

تمام باید ها و نبایدها رو از قبل برامون تعریف کردن... فرهنگ  سنت  و علی الخصوص خانواده.... مرزها بین خوب بودن و بد بودن مشخص شده بدون استدلال منطقی پشت این همه تعصب... چون بقیه  یا گذشته گان اینو درست میدونستن... تا قبل از این من هم دنباله رو همین قوانین بودم بدون اندیشیدن و فقط از ترس اینکه اگر آنطوری که اونها میگویند نباشم دختر بدی میشم....در حالی که وقتی با خودم راستین هستم و با اندیشیدن به قضیه نگاه میکنم بدی نمیبینم.من هیچوقت عصیان گر! نبودم اما خسته شدم از پیروی کورکورانه... دوست دارم با ارزش های خودم زندگی کنم نه با حصارهایی که به نام ارزش بخواد بر من تحمیل بشه و دنیامو محدود کنه... منکر اخلاقیات نیستم... من خسته از خرافاتم! خسته ام از اینکه  از ترس حرف و حدیث مردم آزادانه زندگی نکنم.البته که آزادی حد و مرز داره اما من میخوام که مرزهارو تعریف کنم... مرز دلخواه من تا سرحد ارزشهای درونیم.. تاسرحد پایمال نکردن حقوق دیگران...و تا سر حد رضایت اوست (خدا).تنها ملاک معتبری هم که در دست دارم قلبم هست... که اگه نجنبم دیگه صدای اون رو هم نخواهم شنید از بس که سرم پر از نظرات متقابل سنت و مدرنیته است! مدرنیته در معنای عام... همیشه در جستجوی راه درست به دنبال نظر بزرگترها و یا دوستان نسبتاروشنفکر! میرم... نظراتی با تفاوتهای فاحش که حاصلش جز افزودن بر گیجی و گمگشتگیم نیست... اگر این روند ادامه پیدا کنه یکسره گم میشم... دلم برای خودم بودنم تنگ شده... اینکه با اطمینان دیدگاه شخصی خودم رو دنبال کنم و از اشتباه نترسم و از تغییر و نو شدن اندیشه ایم هم...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 0:54  توسط نارسیس  | 

یکروز خواهی آمد .

و من نمی دانم آن یکروز همان فردایی است

که تمامی سالهای کودکی ام را

به بازی عروسکهایم گره می زد.

 

یکروز از من نا تمام

غزلی خواهی ساخت ماندگار

غزلی به طراوت تمامی اشکهایی که  هر روز

در پس لبخند های بی مدعایم از یاد برده ام.

 

و  شاید من در تو

همان طره های مواج طلائی را خواهم یافت  

که در میانه تمامی عکسهای خاکستری روزگار دور

روزهای از یادرفته را به یادم می آورد.

 

و شاید من در تو

همان سیزی عمیق و زلالی را بیابم

که افسونم کرد تا عاشقانه ترین ترانه زندگیم را بنویسم .

 

بی گمان یکروز خواهی امد

و به دلتنگی هایم لبخند خواهی زد .

و سرانگشتان نرم و مخملینت شاخه های خموده ام را التیام خواهد بخشید.

روزی تو را خواهم یافت

و قتی که آوای آهنگین قلبت

در من بتپد

 

و  آنروز من دل آویزترین ترانه ای خواهم شد که می توان سرود.

ترانه ای که فرشتگان بر مرغان بهشتی می خوانند.

کوتاه اما بی انتها

بسان آبی آسمان

(برگرفته از وبلاگ http://redrose1355.persianblog.ir/   خیلی به دلم نشست...)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 1:9  توسط نارسیس  | 

الان حالم خوبه و مهیای نوشتن... پس مینویسم!

از مسائلی که چند روز گذشته ذهنمو مشغول کرده بود پشیمانی های زاید الوصف و مشهور(در میان دوستان) من هست بعد از هرگونه انتخاب حتی انتخاب نوع غذا در رستوران! حتی! خودم خنده ام میگیره ولی چه کنم که حقیقتا اینگونه هستم! اما در عین حال حقیقتا عزم جزمی در ترک این عادت اخلاقی عذاب آور دارم!(جای بسی امیدواری!)                                                                         خلاصه اینکه هر کاری کنم.هر چیزی بخرم.هر انتخابی کنم بعدش یه حالت آزاردهنده خودم ایجاد میکنم! برای خودم و به این فکر میکنم که اشتباه کردم   انتخاب بهتری هم بود    این بدرد من نمیخوره و.......... و تا مدتها ایراد و انتقاد و دوست نداشتن مورد انتخاب و فکر کردن به چیزی که ندارم!(خودم نخواستمش!) خیلی احمقانست به نظرم! اما گویا تا نپذیرم و روا ندارمش تغییر موثری در پی نخواهد بود....                و در نهایت هم بعد از مدت طولانی پی میبرم که این بهترین انتخاب بوده! یعنی به تجربه بارها اینو دیدم که درون اون موقعیت بهترین انتخاب رو کردم و خیر من توش بوده! وای خدای من چه پارادوکسی! هر بار هم که میگم پشیمون نشو و تجربه های قبلی رو به خودم یادآوری میکنم که با با جان کارت درسته نگران نباش! فایده نداره و گویا معتاد شدم به اون درد روحی حاصل از پشیمانی. و حالا در پویش خواهم بود برای راه کارهای ترک این اعتیاد!!! و یافته هایم را! در ادامه خواهم آورد و پیشاپیش از رهنمود های دوستان عزیزم هم استقبال و هم تشکر میکنم!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 20:16  توسط نارسیس  |