تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی من

گفتگوهای تنهایی من

 

هی تو! دوست قدیمی دوست داشتنی ِ من که  زمانی دلم برایت می تپید ٬ امروز که من را دورتر از مکان ها و زمان های گذشته دوباره دیدی٫ هیچ یادت افتاد که زمانی چطور دلم را شکستی؟!... یک باره آن موجود مهربان و شیرین به دیوی تبدیل شد٫ دروغگو و بی رحم٬ یا شاید بی تفاوت ٬و آنگاه تمام معیارهای شناختی من از آدم ها و محیط اطرافم به هم ریخت... هر چند من تنها شکار صید بی مروّتی ِ تو نبودم و با نقاب لبخند و سادگی خیلی های دیگر در دام آن تنها صفت پلید تو افتادنداما امروز که دیدمت هنوز باز هم همان قدر دوست داشتنی بودی یا شاید هم من هنوز همانقدر ساده دلم! سادگی خودم را دوست تر داشتم وقتی که دیدم حداقل٬ دستاویزی ست برای بخشیدن خطاهای انسان ها٬ برای تمیز انسان از پلیدی و امروز تو را باز هم دوست داشتم چرا که آن پلیدی را از وجود انسانیت جدا دیدم... همان پلیدیی بود که گه گاه سراغ خودم و همه آدم ها میاید تا ابزارش باشیم برای تیره کردن زندگی ها و شکستن قلب ها ... اما ما از امروز حواسمان را جمع تر میکنیم دوست من... حتما موافقی٬ می دانم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 15:52  توسط نارسیس  | 

یک پشیمانی هست که چند وقتی است در وجود من یک ساله شده ... شاید بهتر است بگویم یک سالی است که وجود مرا تحلیل می برد... و حالا خیلی عمیق و ریشه دار شده ٬و روزی نیست که در مقابل احساس خوشبختی من ظاهر نشود  و نهیب نزند که هی فلانی! چه نشسته ای که با یک بی احتیاطی و بی فکری سرنوشتت را عوض کرده ای و از کاروان موفقیت جا مانده ای و حالا هر کاری هم کنی بی فایده است... تو محکوم به زوالی چون آن انتخابی که نکردی و آن فرصتی که از دست دادی درونش پر از امکانات و راه های دیگر به موفقیت های بزرگتر بود و تو با بی فکری تمام راه ها را به روی خودت بستی و فرار کردی به کنجی  که کورسویی از موفقیت را هم سخت میشود در آن دید... 

گاهی مدارا میکنم و جوابش را نمیدهم ... گاهی دل به دل اش میگذارم ٬و لبخند اهریمنی اش وقتی که بر من چیره میشود و حقانیت خود را اثبات میکند تمام وجودم را مسموم میکند... گاهی می گویم خوب من اشتباه کرده ام قبول! اما این راهی را هم که انتخاب کرده ام آنقدر ها بد نیست! باور کن! الان که درونش هستم احساس آرامش و رضایت دارم اگر کر کری های تو بگذارد و هر روز مرا با به رخ کشیدن مرغ همسایه تیره نکنی...گاهی حسابی حالش را میگیرم و میگویم خودم انتخاب کردم و این بهترین انتخاب در آن موقعیت بود و تو که نبودی تا ببینی اتفاقاتی افتاد که به نشانه هایی میمانست تا من را به این سو بکشاند٬ اصلا تقدیر من این بوده... و این میشود که مدتی پیدایش نمیشود و میگذارد احساس زنده بودن ام مجالی بیابد تا روح خسته ام را به بازی خیال و آرزو ببرد اما باز پیدایش میشود و حصار ندامت را دور روح تنهای من میکشد و به سزای آن گناه به محبس یک ساله اش میبرد و دست و پای رویا پردازیش را چنان میبندد که او هم گمان میبرد واقعا جرمی مرتکب شده و مستحق چنین مجازات سخت و دردناکی است... گاهی میگوید چرا فکر میکنی تقدیرت بوده برو ای خوش خیال! که این سرنوشت را اراده ضعیف و روح قناعت کارت خواسته و حالا که میبیند بال پروازی هم داشته پر پر میزند برای آسمان هایی که پشت سر گذاشته و با خیال بی پر وبالی چشم از آن ها فروبسته...خلاصه که او میگوید و من میگویم یا من میشنوم و افسوس میخورم و دوباره او میگوید و......

و گویی منتظر فرشته ای هستم تا مصلحت آن اتفاق و انتخاب را زودتر برایم بگوید٬ هرچند اطمینان دارم که آن را به عینه خواهم دید اما رگ بی اعتمادی ام زده بیرون و شاهد مثال را زنده و فی الفور می خواهد ... گویی تمام اعتقادات و ایمان هایی! که با تفکر و مکاشفه برای خودم یافتم دست تسلیم با لا برده اند و مرا سخت تنها گذاشته اند٬ شاید هم میخواهند میزان باور مرا به خودشان دیگر بار بیازمایند... سخت پیچیده شده رشته های این کلاف به هم و سخت تر دلم میخواهد از این دور باطل نجات بیابم و از چنگالش رها شوم تا سبکبارانه به سوی فرداهایم امروزها را زنده گی! کنم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 14:47  توسط نارسیس  | 

                     دوستت میدارم ‌...بی آنکه بخواهمت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 18:21  توسط نارسیس  | 

پندار نیک

گفتار نیک

کردار نیک

چقدر ساده راز خوشبختی را برایمان گفتند...

کاش ساده از کنارش نگذریم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 14:36  توسط نارسیس  | 

چه انعطافی دارد این صفحات مجازی... در عین مسطح بودن اما گاهی چنان عمیق است که غرق شدن در عمق معنای کلمات حک شده بر آن را راه فراری نیست ... و شفافیت را هیچ دستی از آن نخواهد توانست گرفت... حتی دست دروغ و نفاق...چون اینجا ظواهری نیست و فقط قلب و دل آدمی حکم میدهد و زبان هم جنسش را خوب خواهد شناخت ...حرف های برخاسته از دل چنان جان آدمی را لمس میکنند که راهی بر تردید باقی نمیماند ... جالب تر اینکه پس زمینه شخصیتی نویسندگان در پس زمینه صفحات گویی با خط بولد حک شده اند البته از آن خط ها که باز هم دل میتواند بخواندشان... یکی یکسره پر از اعتماد به نفس و قدرت و نگاه واقعی و مثبت به زندگی است... یکی پر از ضعف و نگاهی منفی و تاریک... یکی را میبینی پر از ستیز و جدال با دنیا و دیگری در صلح و عشق و شکر غوطه ور است...یکی در سطح زندگی مانده و روزگار میگذراند یکی به عمق رفته و عمق را میکاود که اگر در زندگی اش نمود پیدا میکند خوشا به حالش.. یکی هم به عمق رفته هم زندگی را ساده و بی پیچیدگی زندگی میکند و...

هرچه ذهنم را میکاوم تا نتیجه ای از نوشته ام بگیرم به جایی نمیرسم. گویا تنها روایت دیده ها و خوانده است از زاویه ای دیگر!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 23:2  توسط نارسیس  | 

چوپان دروغگو... قصه ساده دوران کودکی من

و حالا قصه پر غصه این دوران من با خودم

چه حس غریبی...

در کودکی در عجب حماقت آن چوپان بودم و حالا...

راستی چرا هیچ کس از سرنوشت او خبری نداد؟!

دلم میخواهد داستان را ادامه دهم در حالی که

چوپان از اشتباهش درس گرفت و نا امید نشد

از نو آغاز کرد

و دروغگویی اش را بخشیدند یا فراموش کردند نمیدانم

اما دوست دارم سرنوشت محتومش را عوض کرده باشد

چون دوست دارم قصه چوپان دروغ گوی درون من هم

که مدام وعده میدهد و مدام زیر قول اش میزند

با شرافت تمام شود...


 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 0:0  توسط نارسیس  | 

و این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد؟!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 16:41  توسط نارسیس  | 

گاهی نیازی به فاصله است

وگذشت زمان

تا زخم ها درمان یابند

وسرخوردگی ها چون خطاهای کوچکی شناخته و پذیرفته شوند

آن گاه

در با احتیاط باز خواهد شد

و تو اجازه بازگشت دوباره خواهی داشت

به زندگی!

(از مارگوت بیکل.با اندکی دخل و تصرف!)

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 15:36  توسط نارسیس  | 

...و در خلال این شب های زیبا من دوباره متولد شدم
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 4:38  توسط نارسیس