هی تو! دوست قدیمی دوست داشتنی ِ من که زمانی دلم برایت می تپید ٬ امروز که من را دورتر از مکان ها و زمان های گذشته دوباره دیدی٫ هیچ یادت افتاد که زمانی چطور دلم را شکستی؟!... یک باره آن موجود مهربان و شیرین به دیوی تبدیل شد٫ دروغگو و بی رحم٬ یا شاید بی تفاوت ٬و آنگاه تمام معیارهای شناختی من از آدم ها و محیط اطرافم به هم ریخت... هر چند من تنها شکار صید بی مروّتی ِ تو نبودم و با نقاب لبخند و سادگی خیلی های دیگر در دام آن تنها صفت پلید تو افتادنداما امروز که دیدمت هنوز باز هم همان قدر دوست داشتنی بودی یا شاید هم من هنوز همانقدر ساده دلم! سادگی خودم را دوست تر داشتم وقتی که دیدم حداقل٬ دستاویزی ست برای بخشیدن خطاهای انسان ها٬ برای تمیز انسان از پلیدی و امروز تو را باز هم دوست داشتم چرا که آن پلیدی را از وجود انسانیت جدا دیدم... همان پلیدیی بود که گه گاه سراغ خودم و همه آدم ها میاید تا ابزارش باشیم برای تیره کردن زندگی ها و شکستن قلب ها ... اما ما از امروز حواسمان را جمع تر میکنیم دوست من... حتما موافقی٬ می دانم.
