تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی من

گفتگوهای تنهایی من

چقدر بازگو کردن مسائلم انرژی ام را تحلیل می برد!

مسائل یعنی آرزوها و اهدافم,تصمیماتم٬ ساختارهایی که برایم کار میکنند و موثر هستند٬ حتی اتفاقهای ساده ی روزمره که حس خاصی در من بر میانگیزند... با بازگویی و تکرار زیاد انگار لوث می شوند و بی رنگ٬ انگار از آن همه انرژی که در من ایجاد کرده بودند هیچ نمیماند جز خستگی ِ چانه ام و سرخوردگی ِ روح تنهایم از این همه درک نکردن ها!!!!

 خوشبختانه هستند آدم هایی که حرف همدیگر را بفهمیم و سرخوردگی حسن ختام دردودل و سهیم شدن افکارمان نباشد٬ اما اشکال من این است که گاهی بی توجه به مناسبتِ گفتگو و رابطه و ذهنیتِ  هر آدمی٬ می گویم از دلمشغولی هایم٬ توجیه می آورم برای کارهایم٬ و دلیل برای حقانیتم در جایی که اصلا نیازی به اثباتش نیست... شاید  گاهی می خواهم از دست آوردهایم آنها هم استفاده کنند اما نهایتا انگار من می مانم و شک و تردید در درست بودن راهم و حتی گاهی تغییر میدهم آن را! انگار هرکسی حال و هوای خاصی دارد و خودش گلیم خود را از آب بیرون خواهد کشید و نیازی به راهنمایی من نیست تا وقتی که مشورتی نخواسته اند یا سوالی نپرسیده اند ٬ تازه آن موقع هم نیازی به اثبات بر حق بودن نیست جون همه چیز نسبی ست ٬آنچه که برای من راهگشاست برای دیگری ممکن است مانع باشد... آنچه که در درون من جرقه امید و آرزوست در نظر دیگری شاید خیالبافی ِ احمقانه ای بیش نباشد...

این ها که میگویم اصلا در راستای انزوا و دوری از همصحبتی با انسان ها نیست, این ها را میگویم در راستای اینکه هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد... این که برای آنچه که انتخاب کرده ام یا برایم خوب است یا دیدگاه من است دنبال تایید دیگران نگردم و به خودم اعتماد کنم... و حتی اگر نظر مخالفی شنیدم در عین انتقاد پذیری , به خودم یاداوری کنم که من با این جایگاه آرامش دارم و برایم کار میکند تا اطلاع ثانوی!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 20:34  توسط نارسیس  | 

به تو می نگرم٬ با من حرف میزنی اما نمیشنوم تو را... به دنبال خاطراتِ کهنه٬ دارم بایگانی ِ ذهنم را جستجو می کنم... به دنبال  پیدا کردن  زمان و مکان٬در خودم فرو رفته ام... که به چشم بر هم زدنی تو میروی و من هیچ نمیابم..جز گذشته ای که از آن عبور کرده ام ...همان گذشته ای که نقطه آغازی شد تا روشنی ِتمام امروزها و فرداهایم را مدیون به وقوع پیوستنش باشم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 21:45  توسط نارسیس  | 

   ای کاش شوکران٬

 ـ شهامت من کو؟

 

ای کاش انفجار

  فرجام اگرچه تلخ                                   

ما مومنانِ ساحتِ نومیدی

نومید و بی شهامت

حتی شهامت نه٬

                            ـ که نوشیم شوکران

در برزخ زمین٬

آونگِ لحظه هایِ زمانیم.

اینجا که مرز٬ مرزِِ گزینش بود

آیا کسی

فرمانِ انهدام مرا

                           ـ می خواند؟!!

فریاد می زنم

ـ نه صدایی

بر من نه پاسخی٬ نه پیامی.

تردید بود و٬

ـ من

ـ این تَلخوَش شرنگ شماتت را ـ

                                           قطره

                                                قطره

باری به جام کردم و نوشیدم

دیدم که میجَوَند

دیوار اعتماد مرا موریانه ها.

اینک من آن عمارت از پای بست ویرانم.

آیا دوباره بازنخواهی گشت؟

                                           نمیدانم!!!

(حمید مصدق)

                                  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 5:3  توسط نارسیس 

Whatever will be, will be

هرچه بخواهد بشود ٬میشود...

 

When I was just a little girl
I asked my mother what will I be
Will I be pretty, will I be rich
...Here's what she said to me 

Que sera, sera

Whatever will be, will be
The future's not ours to see
Que sera, sera
What will be, will be

When I grew up and fell in love
I asked my sweetheart what lies ahead
Will we have rainbows day after day
Here's what my sweetheart said

Que sera, sera
Whatever will be, will be

http://از اینجا!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 21:19  توسط نارسیس  | 

با تمام وجود درک میکردم حرفهای دخترک را وقتی که از تجربه هایش می گفت... تجربه هایی که برای هرکدام بهای گزافی پرداخته بود... احساسات و عزت نفسش جریحه دار شده بود و براستی آیا گزاف تر از این ها دارایی برای هر انسان هست؟!  البته که سختی کشیده و رنج برده بود اما حس خوبی به من القا میکرد صدایش که پر از صلابت بود و قدرت٬ و نگاهش که همه این ها را تجربه میدید٬ نه شکست و پلی  برای به پیش رفتن ٬ نه پرتگاهی برای سقوط.. نه مردابی برای رکود...و شجاعتش در اعتراف به اشتباهش ٬برای آگاهی یک دوست تا نخواهد چرخ را دوباره اختراع کند! راستی چرا گاهی آدم ها راهی را که همیشه بیراهه بوده وبه تجربه در غلط بودنش شکی نیست برای آن یک درصد شانس موفقیت انتخاب میکنند؟! برای آن شاید٬.. برای آن توهم تفاوت این مورد با موارد مشابه دیگر... آن هم در زندگیی که کوتاه است و یک بار  است و دست گرمی نیست ٬چرا گاهی انتخاب میکنیم فرصت ها و زمان را برای آنچه که پیش تر تجربه شده و حاصلی جز شکست نداشته بر باد دهیم؟برای آنچه که با زبان بی زبانی به ما میگوید که سراب است... شاید بهتر است قبل از اینکه وارد گود شویم  از بیرون نگاهی بیاندازیم به درون گود از سرِ عقل و شعور نه خیالبافی و رویا! شاید باور ِ این بار هم تحقق نیافتن رویایمان در همان آغاز ٬بهتر باشد از اینکه سیلی سرد اتفاقات ناخوشایند بخواهد از خواب بیدارمان کند و به ما بباوراند حقیقت را...آری دوست من ! به تمامی میفهمیدمت وقتی میگفتی: هرکسی ارزش مشغول شدنِ حتی ذهن ما را به خود ندارد ٬چه رسد به اینکه در کنارمان قرار گیرد. آدم ها را همیشه در مقابل خودت بگذار و تا زمانی که صداقت و حقانیت و ارزش خود را برایت اثبات نکرده اند در کنارت جایی برایشان باز نکن... در کنارت ٬همانجا که یکسره  زلال هستی و شفاف ....

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 12:44  توسط نارسیس  | 

درست در همان لحظاتی که داشتم به خودم می قبولاندم که لازم نیست با شجاعت دعا کنیم و قناعت میکردم در دعا کردن و از او خواستن٬ همان ثانیه هایی که با خود می گفتم ممکن نیست٬ پس همین که هست بهتر است و سخت مشغول استدلال و حساب کتاب بودم بجای خدا! زنگ تلفن و صدای مهربانی که از برآورده شدن خواسته ای و به خیر گذشتن حادثه ای خبر میداد٬ مثل تلنگری بود که از خواب بیدارم کرد و من بهت زده اشک می ریختم...
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 13:39  توسط نارسیس  | 

مشورت هم خوبه ٬اما هیچکس تو موقعیت تو نیست و اونجایی که تو وایسادی واینساده تا بدونه راه درست برات کدومه...
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 13:39  توسط نارسیس  | 

 

در کجاهای پاییزهایی که خواهند آمد٬

یک دهان مشجر از سفرهای خوب حرف خواهد زد؟!!

                                                                         (فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 15:30  توسط نارسیس  | 

چقدر فکر کردن به انجام کاری از انجام دادن آن سخت تر است....شاید گاهی وقت ها موضوع کاملا عکس باشد.اما برای من این یک اصل است .اینکه فکر کردن به انجام کارها یا روبرو شدن با واقعیت های زندگی و حوادث پیش بینی نشده و در یک کلام آینده خیلی سخت تر و پیچیده تر از تجربه آن ها در واقعیت بوده...انجام آن کار یا مواجهه با آن اتفاق و یا حتی زندگی در آن آینده ای که فکر کردن به آنها سخت وحشت زده و نا امیدم میکرد خیلی ساده تر و خوشایند تر از تصورات ذهنی من بوده... نمیدانم این ها همه از چه بوده....از ناتوان پنداشتن خودم و نادیده گرفتن توانایی هایم یا از اعتماد نکردن... به او به دنیا... به اینکه وقتی انسان تصمیم میگیرد تمام موانع خیالی رنگ میبازند و تمام  سختی ها و موانع واقعی با خواستن و تلاش قابل جابجایی هستند... به اینکه هر چه پیش آید یک سره عدالت است و حکمت و هرچقدر در ظاهر سخت و بد اما از درونش نیکی تراوش خواهد کرد و آگاهی بارور خواهد شد...آری آینده همیشه روشن تر و شیرین تر از ترس های من بوده ...همیشه همه نگرانی ها  مربوط به زمان قبل از پریدن بوده و تنها پرش به درون آب بود که من را ازهمه نگرانی ها آزاد میکرد...

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 18:49  توسط نارسیس  | 

این زنی که میخواهم درباره اش بنویسم ٬ موجود پیچیده و در عین حال ساده ایست٬ از آن ها که هم آینه دق هستند و جانت را به لب می رسانند و هم در عین حال دلت برایشان میسوزد و میخواهی کاری برایشان بکنی٬ حتی اگر تنها کار ممکن ٬ محبت کردن باشد...دلت میسوزد برای تمام بدشانسی هایی که در زندگی اش آورده٬ کم لطفی هایی که از کودکی از طرف عزیزترین کسانش متحمل شده و دم برنیاورده و نمی آورد٬کمبودهای زندگی عاطفی و مادی اش به رغم تمام شایستگی ها و مسئولیت پذیریش٬ و در یک کلام برای تمام رنج هایش... و از طرف دیگر جانت را به لب می آورد با نگاهش که پر از حسد است و نفرت به آنچه که تو داری و او ندارد٬ زبانش که پر از زخم است و کنایه و بد خواهی ٬ فضولی اش در زندگی خصوصی آدم ها و نظرات دخالت گونه اش٬ و در یک کلام با تمام بخش تاریک وجودش! او هم انسان است و روشنی های درونش کم نیستند٬ محبت و کمک های انساندوستانه اش! همراهی و توجه اش به دیگران٬ سرسختی و مقاومتش در برابر مشکلات زندگی و...٬ اما این تیرگی هایش قلب من را نشانه میروند و به تپشی پر از احساسات متناقض وامیدارد... دلسوزی و بی رحمی٬ عشق و نفرت٬ صمیمیت و سردی٬ ترس و امنیت٬ و بیم و امید! شاید خیلی ها از آدم های دور و برش به دنبال حس دلسوزیشان خطاهایش را ببخشند و نادیده بگیرند اما من قلبم سخت فشرده میشود هر بار که با من هست و سخت آشفته ام میکند چنان که نمیدانم دنباله رو کدامیک از این احساسات متضاد باشم؟!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 20:51  توسط نارسیس  | 

خبر موفقیت بزرگت آنقدر خوشحالم کرد که نمیدانی!

تا به حال برای خودم حتی٬ اینقدر خوشحال و مغرور نشده بودم که برای تو!

پٌرم از سرخوشی و چابکی٬ و لبریز از امید...درست مثل روزهای ۱۸ سالگی ام.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 22:22  توسط نارسیس 

با تدبیر٬ سرنوشت هم سر به راه می شود!

پ.ن: خیلی به صحت این گفته مطمئن نیستم... آخر هم نفهمیدم تقدیر از پیش تعیین شده است یا نه!

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 12:26  توسط نارسیس  | 

یک همسایه ای هست که چند سالی می شود زیر سایه همدیگر هستیم یا هردو زیر یک سایه ایم! خلاصه در جوارشان بسیار مورد عنایت قرار گرفتیم... عنایت ها که فراوان است نمیدانم از کدام بگویم؟! از ساعت خوابشان که خیلی زود اگر باشد سه ساعت بعد از نیمه شب است و سیستم شنوایی و گویاییشان که کلا با ولوم  بسیار بالا عجین می باشد٬ یا از بی فرهنگیشان در زمینه آپارتمان نشینی  به رغم سطح اقتصادی و رفاهی بالایشان ٬ که به من برای هزارمین بار ثابت کرد٬ پول شخصیت نمی آورد... خلاصه واسطه این همه عنایت هم آن معمار از خدا بی خبری است که امثالش در این شهر کم نیستند...

و آلودگی صوتی این خانواده کم جمعیت به نوعی میتوانم بگویم سوهانی است که به روح من کشیده می شود ٬ واقعا این بهترین تعبیر بود... البته که بنده ٬به رغم اصل حاکم در میان خانواده ام مبنی بر مدارا و صلح که از ترس خدشه دار شدنش حتی حاضرند از ابتدایی ترین حقوق خویش نیز بگذرند٬ در جهت قانون رفع مزاحمت و ممانعت از حق و لا ضرر و هر آنچه که میدانستم چندین بار تذکری جدی روانه خانم همسایه نمودم که بابا محض رضای خدا.... و حالا به حداقل خواسته ها یمان رسیدیم! اما حداکثر اش را که تازه اصل حق است٬ خدا میداند در برنامه چندم توسعه! به آن برسیم

از یک طرف خشمگین میشوم از طرف دیگر میبینم که قصد و غرضی در این رویه ندارند و هرچه هست از نا آگاهی و بی فرهنگیشان است٬ و حتی خیلی مهربان و ساده هم هستند...

حالا هم بهتر است بجای درگیر کردن ذهن خودم لیست کارهای غیر عادی و مزاحمشان را بگیرم و در اولین فرصت با خانم همسایه وارد مذاکره شوم... گفتگو گویا بهترین راه حل است. اینطوری هم به خواسته هامان میرسم هم خودم را نمیخورم و هم شاید کمکی به ارتقاء ِ سطح فرهنگ جامعه کرده باشم!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 16:14  توسط نارسیس  | 

باز هم درسی کهنه در بستر تکرار٬ باز هم اشتباهی تکراری٬ خودم را سرزنش نمیکنم چون فایده ای ندارد.تنها با خودم مرور میکنم این جریان چند باره تکرار شده در زندگی ام را٬ مرور میکنم و مرور میکنم تا در ذهنم حک شود و به تمامی فهمیده باشم که دیگر ماه ها و سال های عمرم را در دالانی که به هیچ  روشنی ختم نمیشود بر باد ندهم... دیگر روزها را به امید نتیجه ای متفاوت٬ در راهی که یک بار و چند بار به من نشان داده که بیراهه است ٬  به ورطه بیهودگی نکشانم. تا شجاعتم ٬ترسم را در آغوش گیرد و آن را به میان واقعیت ها ببرد و بیتابی اش را تاب بیاورد و غم هایش را مرهمی باشد و نگذارد تا آن ترس از نرسیدن ها و نداشتن آنچه که از برای من نیست ٬ مرا به خوابی ببرد که وقتی بیدار میشوم٬ خسته و ملولم از رویاهای بی سر انجامش و شتاب زده ام برای جبران زمان از دست رفته و واقعیت های روبرو نشده...با خودم میشمارم که این بار سومین بار بود و عهد میبندم که آخرین بار باشد... و جسورانه می تازم به سوی فرداها یی دیگر٬ روشن تر و تازه تر...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 10:53  توسط نارسیس  |