چقدر بازگو کردن مسائلم انرژی ام را تحلیل می برد!
مسائل یعنی آرزوها و اهدافم,تصمیماتم٬ ساختارهایی که برایم کار میکنند و موثر هستند٬ حتی اتفاقهای ساده ی روزمره که حس خاصی در من بر میانگیزند... با بازگویی و تکرار زیاد انگار لوث می شوند و بی رنگ٬ انگار از آن همه انرژی که در من ایجاد کرده بودند هیچ نمیماند جز خستگی ِ چانه ام و سرخوردگی ِ روح تنهایم از این همه درک نکردن ها!!!!
خوشبختانه هستند آدم هایی که حرف همدیگر را بفهمیم و سرخوردگی حسن ختام دردودل و سهیم شدن افکارمان نباشد٬ اما اشکال من این است که گاهی بی توجه به مناسبتِ گفتگو و رابطه و ذهنیتِ هر آدمی٬ می گویم از دلمشغولی هایم٬ توجیه می آورم برای کارهایم٬ و دلیل برای حقانیتم در جایی که اصلا نیازی به اثباتش نیست... شاید گاهی می خواهم از دست آوردهایم آنها هم استفاده کنند اما نهایتا انگار من می مانم و شک و تردید در درست بودن راهم و حتی گاهی تغییر میدهم آن را! انگار هرکسی حال و هوای خاصی دارد و خودش گلیم خود را از آب بیرون خواهد کشید و نیازی به راهنمایی من نیست تا وقتی که مشورتی نخواسته اند یا سوالی نپرسیده اند ٬ تازه آن موقع هم نیازی به اثبات بر حق بودن نیست جون همه چیز نسبی ست ٬آنچه که برای من راهگشاست برای دیگری ممکن است مانع باشد... آنچه که در درون من جرقه امید و آرزوست در نظر دیگری شاید خیالبافی ِ احمقانه ای بیش نباشد...
این ها که میگویم اصلا در راستای انزوا و دوری از همصحبتی با انسان ها نیست, این ها را میگویم در راستای اینکه هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد... این که برای آنچه که انتخاب کرده ام یا برایم خوب است یا دیدگاه من است دنبال تایید دیگران نگردم و به خودم اعتماد کنم... و حتی اگر نظر مخالفی شنیدم در عین انتقاد پذیری , به خودم یاداوری کنم که من با این جایگاه آرامش دارم و برایم کار میکند تا اطلاع ثانوی!!!
