این انگشت اتهام، مثل تفنگ دوسره! شلیک که میکنه دو طرف باهم زخمی میشن...متهم جری میشه و تدافعی، طرف هم دست از پا درازتر! یعنی اصلا منتظر تسلیم شدن متهم نباش، اصلا مگه خودمون نیستیم؟ کی شده با مواخذه و مقصر خونده شدن،آدم شیم؟ یعنی اگه خیلی هم انتقاد پذیر باشه آدم ، این دارو، درمون مشکلش نیست... وقتی همونطوری که هستی خوب ببیننت و با یه اشاره سرنخ بهتر شدنو بهت بدن، انگار ولعت بیشتره که درست کنی خودتو ... اصلا خودت خودتو متهم کنی هم کار نمیکنه، اصلا! حالا ما گفتیم!
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست
پ.ن: تکنولوژی چقدر راه گشاست همیشه و من چقدر مقاومم در برابر هر تکنولوژی تازه ای که کار رو راحت تر میکنه! حتی در برابر پوست گیر بجای چاقو! اما بعدش کلی کیف میکنم... مثل الان که تازه دارم از گوگل ریدر استفاده میکنم برای خوندن وبلاگ های دلخواهم به محض آپدیت شدن! و از آنجایی که حس سهیم شدن چیزهایی که دوست دارم و برام کار میکنند ٬با دیگران خیلی زیاده! مطالبی که خیلی به دلم بچسبه رو تو پیوند های روزانه میزارم... تا احساس نکنم که تنها هستم در لذت چشیدن طعم شیرین این خواندنیها!
و یک رنج عمیق هر شب تکرار می شود…
بی حرف و بی صدا
اما از خود هزار حرف نگفته بر جای میگذارد ٬هزار هق هق نکرده
و هیچ نمیدانم پایانی دارد آیا، یا مرهمی؟
هیچ نمیدانم
فقط طعم این رنج عمیق هر شب تکرار شده را خوب میدانم
فقط!
من گاهی خجالت میکشم از اقرار به دوستی با بعضی آدم ها...
با خودم درگیر میشوم که چگونه بار کج دوستی با این آدم را بر خودم تحمیل کردم و چطور دلم آمد کاری کنم که هم خودم اذیت شوم هم نتوانم جوابگوی افکار عمومی باشم! آخر میگویند شخصیت هر آدمی را از روی دوستانی که دارد بشناس! من به این جمله معتقدم ... خصوصا راجع به دوستان صمیمی. و دلم سخت میگیرد وقتی در لیست دوستانم معدود افرادی به چشم می خورند که ممکن هست حتی شخصیت من را هم زیر سوال ببرند... خوشبختانه با خودم که صادق می شوم٬ می بینم که هیچ گاه بین من و آن آدم دوستی واقعی و درک متقابل وجود نداشته ٬هیچ وقت روحا و قلبا با آن آدم احساس نزدیکی نکردم و دغدغه مشترکی بینمان پیدا نکردم . اما در کنارش ماندم!!!٬ گاهی از ترس تنهایی ...گاهی برای داشتن تکیه گاهی تا ضعف هایم را پشت او پنهان کنم ...و آخر سر بخاطر عادت و وابستگی... از علت های عجیب و بحرانی آغاز این دوستی ها که بگذریم٬ اما در ادامه دلیلش همین ها بود که گفتم. بیشتر که با خودم صادق میشوم بیشتر خجالت می کشم! به دلایلی مثل اینکه تمام مدتی که با این آدم دوست صمیمی بوده ام ٬دروغ گفته ام به خودم ٬ به او و به همه... تمام این مدت خودم را فروخته ام به بند های ذهنی و گاهی به منفعت گرایی! هرچند که جز زیان عایدم نشده...
اما حالا زیاد هم غصه نمیخورم... از پس این اشتباهات من خودم را بهتر شناختم و باور کردم... ملاک و معیارم برای سنجیدن ارزش واقعی انسان ها از این رو به آن رو شد و تفاوت های بین انسان ها را شناختم و پذیرفتم .حالا دیگر هیچ وقت احساس کمبودی نمیکنم وقتی دخترکی خوشگل تر یا پر زرق و برق تر از خودم ببینم! حالا فقط برایم آنچه مهم است این است که اگر این آدم را بتکانند آخر سر چه از او میماند...چقدر انسانیت و اخلاق و عشق در چنته دارد٬ چقدر روحش بزرگ و دلش صاف است ٬ با چه عینکی زندگی را نگاه می کند و چقدر اصالت و منش دارد. و حالا دیگر وقتی کسی از این لحاظ ها پر تر باشد احساس کمبود نه٬ بلکه احساسی توام با غبطه و شوق در من ایجاد میشود برای بهتر شدن. و میدانم هیچ کس برتر از دیگری نیست و فقط آدم ها با هم متفاوتند ...
جا برای همه هست! تا هرکس راه خود را برود و به شیوه دلخواهش فکر و زندگی کند... دوست ندارم مثل یک قاضی سختگیر همه را زیر سوال ببرم و فقط آن ها را که باب میل خودم هستند آدم بدانم و حصاری دور خودم و دیگران بکشم ٬ اما این حق را به خودم می دهم که فیلتر ی از معیارهای دلخواهم داشته باشم وهر کسی را به حریم شخصی خودم راه ندهم٬ در روابطم با آدم ها درجه بندی و ساختار قایل شوم و نام مقدس دوست را بی مقدار نکنم.
هیچ دروغ و بدقولی و بی مسئولیتی و بی توجهی نسبت به خودم را٬ از جانب هیچ کس ٬آن
قدر سنگین و آزاردهنده نمیابم٬ که از جانب خودم!
قلم به دستِ ذهنم گرفته ام و هی طرح میزنم ... طرح می زنم از خودِ آینده ام در شرایط مختلف ،هر طرح را کمی نگاه میکنم، از تمام زوایا،کمی هم فکر میکنم و آخر سر صفحه پاک میشود و طرح دیگری نقش میبندد، با صد و هشتاد درجه تفاوت . باز هم کمی نگاه میکنم و فکر و دوباره پاک می کنم و دوباره نقش میزنم... خیلی با وسواس میخواهم حدس بزنم در کدامیک از این نقش ها خوشبخت تر! خواهم بود. کدامیک را اگر انتخاب کنم ، فردا روزها حسرت انتخابی دیگر بر دلم نخواهد ماند.کدامیک راه من است، خودِ من!. برای پیداکردنش گویا باید کنار بزنم راه هایی که انتخابشان می دانم از سر ترس از ناشناخته ها و خطر کردن است ، از سر بی رویا به سر کردن و فریب دادن روح زندگی و ماجراجویی...یا برعکس از سر بی فکری و توهم و خیال خام... و کنار بزنم راهی را که انتخابش از سر تقلید و دنباله روی ست، از سر حرف دیگران و جلب وفاق عمومی.
آری باید این بند ها کنار بروند تا خودم را بیابم آزاد و بی قید...تا راه خودم را بروم سر بلند و استوار...
