تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی من

گفتگوهای تنهایی من

این آقاهه ٬ که تو بوفه کتابخونه ست... یه تکیه کلام داره ... بی نظیر! هرچی که بهش میگی ٬میگه:      

 اینم به روی چشم٬ هیچ خیالی ام نیست!!!!!!!!!!!                                                              

این شده که من به هر بن بست کوچیک و بزرگی میخورم هی میگم :اینم باشه هیچ خیالیم نیست اینقدر خوبه!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 20:51  توسط نارسیس  | 

تمام شد...

 به همان سادگی ِ آغازش در یک صبح روشن تابستانی.

پایان اما ٬  در یک غروب ِ سرد زمستانی بود...

آسمان شاید اولین بار روشن و صاف و در این پایان تیره و ابری بود

چشمان  من  اما ٬هر دوبار همان رنگ بود...

زلال و شفاف٬ پر از اشک!

فقط این بار از روی دلبستگی و دلتنگی...

برای جایی  شبیه هیچ کجا

برای آدم هایی شبیه هیچ کس

و برای روزهایی که تکرار نخواهند شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 20:26  توسط نارسیس  | 

گاهی چنان خسته و رنجور میشوم از کارهای آدم هایی که خودم انتخاب نکرده ام با آن ها بودن را ٬اما هستند ،همین دور برها می پلکند و گاهی پر شان به پرم گیر میکند ،همیشه سنگر میگیرم تا نبینمشان،حسشان نکنم،انگار که اصلا نیستند ،انگار عروسک های بیقواره ای هستند تکیه زده بر دیوارهای اطراف،اما باز هم در امان نیستم از آزارشان ،میخواهم ضد ضربه باشم اما با ضربه ای کوچک حتی٬ تمام پیکره آرامش و شادمانی ام به لرزه می افتد،در جستجوی زره ای فولادین باید باشم... زره ای نامرئی، گاهی دلم بجای زره٬ اسبی سفید میخواهد برای فرار ٬اما انگار رسم روزگار اینجا و آنجا نمیشناسد،هر جا بروی آسمان همین رنگ است ٬زره فولادین نامرئی مرا خوش تر!....

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 18:5  توسط نارسیس  |