تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی من

گفتگوهای تنهایی من

خیلی صادقانه میگوید که هیچ وقت پشت سر من حرف نمیزند،و من تازه با نگاه حیرت زده و کنایه آمیز ِ دوست ِ کنار دستی اش میفهمم که خیلی هم صادق نیست... چه حس تلخی را تجربه میکردم وقتی برای چند لحظه تصور کردم که چه ها ممکن است در غیاب من گفته باشد... احساس متهمی را داشتم که غیابی محاکمه شده...بدون هیچ فرصتی برای دفاع!!! حس غریبی بود... احساس میکردم قربانی شده ام... او حق ندارد پشت سرم، من را به سخره بگیرد... اصلا او  حتی صلاحیت نقد و قضاوت من را هم ندارد، پیغمبر که نیست...خودش سراپا عیب است!!! در حضورش دیگر احساس امنیت نخواهم کرد، چقدر نفاق و دورویی را میتواند یکجا داشته باشد تا در چشمانم نگاه کند و لبخندی دوستانه بزند و چند قدم آن ورتر تحقیرم کند... احساس اشمئزاز اما وقتی وجودم را فراگرفت که صدایی در درونم گفت این ها همه را که گفتی ، خودت را فراموش کردی!!! که چقدر راحت و بی دغدغه و شاید هر روز!!! در مورد دیگران به کار میبری... این دیگران از نزدیک ترین آدم شروع میشود تا رهگذری در خیابان که شاید تا آخر عمر دیگر نبینی اش...حالا فقط هروقت خواستی کسی را غیابی محاکمه کنی و هکذا... یاد حس تلخ و غریب این شب بیافت... باشد که راهگشایی باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 23:34  توسط نارسیس  | 

تمام این سال ها میاندیشیدم که زیبا نیستم...

یا در بهترین حالت خودم را زشت نمیدانستم...

چون فلانی خیلی زیباست، من کجا و...!!!!

یا چون، کم پیش آمده که من را زیبا بخوانند یا  بدانند!

سال ها نآگاهانه تن به اندیشه ای دادم

که امروز فهمیدم دروغی بیش نبوده

امروز که به چین و چروک های صورت زنی در صفحه تلویزیون نگاه میکردم

و ناگهان با خود گفتم :یعنی روزی زیبایی صورت من هم اینگونه رو به زوال میرود؟!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 22:53  توسط نارسیس  | 

سلام

مدت ها دسترسی به اینترنت در منزل برام ممکن نبود... گویا مودم کامپیوترم خرابه! الان هم در سایت دانشکده هستم! نمیخواستم دنبال تعمیر کامپیوتر برم... به چند دلیل... یکی اینکه عادت به وبلاگ خوانی و پای اینترنت بودن که داشت نوعی اعتیاد بد میشد رو از بین ببرم... یکی هم اینکه در این مدت در محیطی بودم که خیلی به من کمک کرد تا بزرگ بشم... به خودم نگاه کنم و کمبودهام رو ببینم... در دنیای واقعی... بین آدم ها!!! نه در توهم و خیال! خلاصه اینکه کلی مشغول این جریان بودم و  الان خیلی خوبم... دلم میخواست دوباره که اینجا مینویسم با نگاهی متفاوت و جایگاهی نو باشه...

تا نوشتنی دوباره،البته خیلی زود! بدرود

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 11:3  توسط نارسیس  |