دیشب تا صبح خواب میدیم که توی یک جایی مثل پناهگاه یا اردوگاه برای بچه ها هستم و جنگ و بمباران شدیدی در جریانه ، انگار یه جور نسل کشی بود ... خیلی پراسترس بود و وحشتناک، من و یه عده دیگه به نگهداری و زنده موندن بچه ها کمک میکردیم... مثلا موقع بمباران یا اومدن نظامی های دشمن جمعشون میکردیم که همه تو اردوگاه باشن و من هی میگفتم: این قانون جنگه که به داخل اردوگاه غیرنظامیان، حمله نمیکنند! تا هم حرفم رو گوش کنن و هم آرامش پیدا کنن، اما تو دلم تردید بود که آیا تو این بحبوحه کسی قانون رو رعایت میکنه؟!!!
هیچ رذالتی، هیچ خواسته ای، هیچ آزی،هیچ شهوتی و هیچ مسمومیتی، بدتر از مزاج ناسازگار نیست.
در تلخ کردن زندگی،
در نابودی جامعه،
در گسیختن رابطه های بسیار،
در ویرانی خانه ها،
در لرزاندن بنیان مردان و زنان،
در بردن تمام برکت جوانی،
در نیروی شگرف برای گستراندن فقر،
ناسازگاری بی رقیب است!
و عناصر سازنده ناسازگاری و پیش داوری:
حسادت،خشم،غرور، شقاوت، قطعیت به اینکه خودش همواره رفتار درستی داشته است قطعیت، رنجش و فقدان نیک خواهی.
پائولو کوئلیو(عطیه برتر)
"هیچ کس در این دنیا ، چون در بطن موقعیت خاص انسانی دیگر قرار ندارد- نمی تواند احساس صحیح و درستی در مورد بدی یا خوبی مسئله ای داشته باشد، حال خواه این مسئله به خوشبختی و بدبختی، به عشق و یا به افت هنری ارتباط داشته باشد. واقعیت این امر این است که هر فردی همواره به نوعی خارج از وضعیت و شرایط انسانی دیگر قرار دارد"
از کتاب:عقاید یک دلقک(هاینریش بل)
کلا همه آدمیزادگان، عین همن، از لحاظ یه جاشون لنگیدن...
برگرفته از وبلاگ الیزه!
جای پایشان مانده در صفحه خاطرات ذهنم و با هیچ چیز هم پاک نخواهند شد...
جای پای تمام کسانی را میگویم که در فرورفتگی قدمگاه هایشان حجمی از احساس مدفون شده... احساسات متولد شده در قالب زمان و مکانی خاص،که تاریخ مصرفشان گذشته!
احساساتی که مدتی جان داشتند و بعد از جان سپردن، در ذهن من مومیایی شده اند!
احساساتی که مثل عتیقه های خاک گرفته در درون صندوقچه ذهنم به یادگار مانده اند و هرازگاهی یکیشان را جدا میکنم و خاکش را میگیرم و خیره میشوم به آن تا بردارد و ببردم به گذشته ها ، به روزهایی که آن احساس جان داشت...
و آدم هایی که جزیی از گذشته من شده اند
این صندوقچه را دوست دارم
