تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی من

گفتگوهای تنهایی من

دیشب تا صبح خواب میدیم که توی یک جایی مثل پناهگاه یا اردوگاه برای بچه ها هستم و جنگ و بمباران شدیدی در جریانه ، انگار یه جور نسل کشی بود ... خیلی پراسترس بود و وحشتناک، من و یه عده دیگه به نگهداری و زنده موندن بچه ها کمک میکردیم... مثلا موقع بمباران یا اومدن نظامی های دشمن جمعشون میکردیم که همه تو اردوگاه باشن و  من هی میگفتم: این قانون جنگه که به داخل اردوگاه غیرنظامیان، حمله نمیکنند! تا هم حرفم رو گوش کنن و هم آرامش پیدا کنن، اما تو دلم تردید بود که آیا تو این بحبوحه کسی قانون رو رعایت میکنه؟!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 15:11  توسط نارسیس  | 

هیچ رذالتی، هیچ خواسته ای، هیچ آزی،هیچ شهوتی و هیچ مسمومیتی، بدتر از مزاج ناسازگار نیست.

در تلخ کردن زندگی،

در نابودی جامعه،

در گسیختن رابطه های بسیار،

در ویرانی خانه ها،

در لرزاندن بنیان مردان و زنان،

در بردن تمام برکت جوانی،

در نیروی شگرف برای گستراندن فقر،

ناسازگاری بی رقیب است!

و عناصر سازنده ناسازگاری و پیش داوری:

حسادت،خشم،غرور، شقاوت، قطعیت به اینکه خودش همواره رفتار درستی داشته است                      قطعیت، رنجش و فقدان نیک خواهی.

پائولو کوئلیو(عطیه برتر)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 6:45  توسط نارسیس  | 

"هیچ کس در این دنیا ، چون در بطن موقعیت خاص انسانی دیگر قرار ندارد- نمی تواند احساس صحیح و درستی در مورد بدی یا خوبی مسئله ای داشته باشد، حال خواه این مسئله به خوشبختی و بدبختی، به عشق و یا به افت هنری ارتباط داشته باشد. واقعیت این امر این است که هر فردی همواره به نوعی خارج از وضعیت و شرایط انسانی دیگر قرار دارد"

از کتاب:عقاید یک دلقک(هاینریش بل)

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 15:16  توسط نارسیس  | 

 

کلا همه آدمیزادگان، عین همن، از لحاظ یه جاشون لنگیدن...

 برگرفته از وبلاگ الیزه!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 1:15  توسط نارسیس  | 

جای پایشان مانده در صفحه خاطرات ذهنم و با هیچ چیز هم پاک نخواهند شد...

جای پای تمام کسانی را میگویم  که در فرورفتگی قدمگاه هایشان حجمی از احساس مدفون شده... احساسات متولد شده در قالب زمان و مکانی خاص،که تاریخ مصرفشان گذشته!

احساساتی که مدتی جان داشتند و بعد از جان سپردن، در ذهن من مومیایی شده اند!

احساساتی که مثل عتیقه های خاک گرفته در درون صندوقچه ذهنم به یادگار مانده اند و هرازگاهی یکیشان را جدا میکنم و خاکش را میگیرم و خیره میشوم به آن تا بردارد و ببردم به گذشته ها ، به روزهایی که آن احساس جان داشت...

و آدم هایی که جزیی از گذشته من شده اند

این صندوقچه را دوست دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 12:57  توسط نارسیس  | 

من از بچگی عاشق صدای کفش ِ تَق تَقی! بودم
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 22:42  توسط نارسیس  |