هرچقدر که واقعی تر نگاه میکنم ، آنوقت توبیشتر شبیه آن سنگی میشوی که لبه پرتگاه تنهایی ، دستاویزی برای نجات من از سقوط است... آنوقت من بیشتر شبیه آن آدمی میشوم که میداند آخر سر هم سقوط میکند اما باز هم چنگ میزند ،به امید معجزه ای...ومیداند که اگر رها کند و بپرد آن پایین توی دل تنهایی، آنجا حتما آب هست، صدای گنجشک و پرنده هست و دشت هست، دشت های فراخ و راه های بسیار، اما از ترس وعادت و پافشاری و حماقت معجونی ساخته و نوشیده که رمق از تمام جانش رفته و جمع شده در دستانش تا چنگ بزند... کمی دیگر هم تقلا کن، آخر سر از دستانت هم بیرون میرود، میدانم. و آن روز،روز رهایی و سبکبالی توست، میدانم.
+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 16:47  توسط نارسیس
|
خیلی زور داره والا! برای اینکه عقیده مخالفش رو گذاشتن که ابراز کنه،( کاری که اگه در مورد خودش و ... کسی انجام بخواد بده ، یک درصد هم حق نداره و با هزار ابزار شیطانی یا جلوشو میگیرن یا بعدن بهش نشون میدن دنیا دست کیه) باید کلاشو بندازه هوا و خجالت بکشه نه که .... خیلی زور داره والا!
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:18  توسط نارسیس
|
