امروز چه دلتنگم
مبهوت و کبود و گس
تا امروز اینطور تحت تاثیر سیاست قرار نگرفته بودم... نه اینکه تجمع و تحصن نرفته باشم تا به حال ، یا پشت میله های دانشگاه تهران ساعت ها فریاد اعتراض نکشیده باشم، اما این بار فرق میکند... آن زمان ها اگر شعار داده بودم راستش خودم هم نمیدانستم از چیست و برای چیست. بیشتر به هیجانی آنی می مانست... این چند روز اما هر فریادی را از تمام وجود کشیدم و یا هرقدمی را که با سکوت برداشتم، میدانستم از چیست،
از رنج عظیمی که امروز قلب من و هم وطنان آگاهم را سخت به درد آورده، از اینکه به چشم خودم دیدم چطور بازیچه شدیم و چطور در قرن بیست و یکم که مردم سالاری و حق تعیین سرنوشت ارزش های بدیهی و حقوق اولیه انسان هاست ، دیکتاتوری و زور برای ما تعیین تکلیف کرد ، از اینکه دروغ بر صداقت ما چیره شد
و برای اینکه این فریاد اعتراض نخراشیده ام امروز تنها دستاویزم برای احقاق حقی است که از من دزدیده شده، و تنها کاری که میتواند دردها را برای لحظاتی هم از وجودم بیرون بریزد...و تنها ریسمانی که برای اتحاد ما باقی مانده
من غمگینم از اینکه در عصر ارتباطات ، استفاده آزاد و آسان از اینترنت یا پیام کوتاه یا تماشای کانال تلویزیونی مورد علاقه ام و دسترسی به اخباری بدون سانسور،به رویایی شبیه شده ...
رمق هیچ کاری نیست... بین مردم که میروم تنها تشنج است و عصبانیتی فروخورده. تنها که هستم بانگ چرا؟چرا؟ چراهایی بی جواب ذهنم را آرام نمیگذارد
من میترسم از زندگی در کشوری که با پوزخند! و دروغ و چماق دارند بهمان حالی میکنند که رویای انتخاباتی آزاد را به گور ببرید... اگر یک بار توانستیم باز هم میتوانیم!
و وحشت میکنم که چه آسان هم سن و سال هایم کتک میخورند و کشته میشوند به دست آدم هایی که از انسانیت بویی نبرده اند و تنها عناصر وجودیشان عقده و جهالت و وحشی گری است ، تنها به این جرم که حقشان را خواسته اند و صبرشان لبریز شده
وحشت میکنم وقتی میبینم از همان جایی که رگبار بسته شد و 7 نفر بیگناه را کشتند، من هم عبور کردم، با همان حال و هوای همان 7 تا دوستم، اما تنها یک ساعت زودتر!
من اشکم سرازیر میشود که این روزها همه شده اند دوست و همراه و همدل
من غمگینم و دلتنگ
اما امیدوار
