ساعت 12 ظهر بلاخره خودمان را به بلوار کشاورز میرسانیم! سر تقاطع کارگر و بلوار با جمعیت نمازاولی گونه ای ! عرض خیابان را رد کرده ایم و از کنار برادران در سایه لم داده! درگذریم که یکیشان بامزه میشود برایمان و میگوید این ها وضو هم نگرفته اند... میخواهم بگویم ما غسل شهادت کرده ایم که سریعا انصراف میدهم!
16 آذر به سمت پایین را همراه خیل جمعیت روانیم و به داخل خیابان پورسینا که میرسم الله اکبر ها شروع میشود، در کنار اولین در ورودی دانشگاه در سر راهمان برادران محترم !جمع اند و از در ورودی بعضی صدا میکنند که داخل جا هست ها... اما گوش کسی بدهکار نیست و قدم ها تندتر میشود برای رسیدن به سر خیابان قدس که جمعیت متمرکز شده و در حال شعار دادن است... خیابان قدس را هرقدر که پایین تر میاییم تنفس سخت تر میشود بس که جمعیت زیاد است و آن هم سر تقاطع طالقانی به اوج میرسد...
به آفتاب و گرمای چهل درجه تابستان تهران هم کسی گوشش بدهکار نیست...یکصدا فریاد اعتراض هرلحظه شدیدتر میشود... بازهم به هر ضرب و زوری از میان جمعیت رد میشویم و میاییم پایین تر، نزدیک انقلاب تا اینکه خطبه ها بعد از اینکه برادر خیلی سمج و جوگیر ،تریبون را رها میکند آغاز میشود.... با اولین آهنگ صدای سردار سازندگی! فریاد شادی مردم بلند میشود... برای من هم دل انگیز بود آن اولین کلام... یادم نیست سلام بود یا چه ....شادی یک دفعه آمد، شاید از امید بود ( که نا امید نشد در آخر) شاید از بی پشت و پناهی بود (که پشت مان کمی تا قسمتی قرص شد در آخر) یا شاید خیلی دلیل های دیگر...
و کلام ش ادامه یافت در میان ابراز احساسات مردمی که در این وانفسای خفقان و دروغ، هرحرف حساب به زبان آورده مرد را، ولشان میکردی همانجا طلا میگرفتند !
چند دقیقه نگذشته بود و داشتیم آزادی را از صفوف نمازجمعه وام میگرفتیم که در کمال ناباوری گازاشک آور تقدیممان شد... من قبلادر توهمات خودم خیال میکردم چیزی نیست فقط کمی اشک است... اما این چه زهری بود! خیلی چیز افتضاحی بود ... یعنی کاری میکند با گلو و چشم آدم و چنان میسوزاند و مستاصلت میکند که در کلام نمیگنجد! و اتحاد و عشق ،دوباره جمعیت وحشت زده را سر جاهایشان برگرداند بعد از تعارف دود و روزنامه آتش زده به همدیگر!
خطبه ها تمام شد و من یکی اصلا انتظار نداشتم اینقدر راضی بشویم اما شدیم و نماز که شروع شد نمازاولی ها گویا با نفرین نمازگزارهای پیشکسوت مواجه شده بودند که باز هم در لحظه آخر شیطان گمراهشان کرد! و نگذاشت فیضی ببرند! و شروع کردند بروند پی کارشان در میان تعداد معدودی از پیشکسوت های عزیز و مشغول نماز... اما حاشا به غیرت تمام شما که در سکوت قدم برداشتید برای احترام به نماز خواندن دیگران!
و برداشت آخر، دیگر آخرش بود.... تظاهرات شکل گرفت و خیل سبزها از میان جمعیت تنک ی که صدایشان هرچند که داشتند خودشان را خفه میکردند اما به گوش خودشان هم نمیرسید ،باز هم متحد و با عشق حرف هایشان را با صدای بلند با هم قسمت کردند... تا رسیدیم به میدان فلسطین و آنجا برادرها به صف کنار خیابان ایستاده بودند و به ما لبخند میزدند و من توی کف لبخندهای کر یه شان بودم که تازه بعد از رسیدن به میدان ولیعصر فهمیدم ! وقتی زهرشان را با گاز اشک آور بر سرمان خالی کردند تا مثلا متفرق شویم اما فقط توانستند دو دستگی ایجاد کنند بین جمعیتی که میخواست به سمت ... ولیعصر را برود بالا و ما افتادیم توی کریمخان و دوباره متحد شدیم بعد از تعارف دود سیگار و آدم هایی که نقش دودکش را داشتند برای فوت کردن توی چشم های سوخته خواهرها و برادرهای بیگناهشان... وقتی داشتیم نزدیک هفت تیر میشدیم یعنی دقیقا سر خیابان نجات اللهی و همه تا آنجا آمده بودند هرچند با وحشت و امکان حمله هرلحظه برادران محترم ،یک هو ریختند سر مردم برای تسویه حساب و فهماندن معنای سکوت و لبخند قبلی شان با آن باتوم های نازنین... و من فقط وقتی به خودم آمدم که از سر ویلا توی کریمخان تا یک مسافت زیادی را همراه جمعیت وحشت زده دویده بودم ، یک صحنه جالب هم! توی یک پارکی رفتیم که آب بخوریم و یک 10، 20 نفری آدم تشنه که از معرکه گریخته بودند جمع بودند دور آب خوری که چند تا موتور چنان دم پارک وایسادند و سان دادند و از آب خوردن چند تا آدم میخواستند بلبشو درست کنند که بیخیال شدیم و رفتیم پی کارمان
در راه برگشت هم که توی مترو و تاکسی علاوه بر آدم های روشن و عاشق که با ساعت ها زیر آفتاب ایستادن یا راه رفتن و فریاد کشیدن اصلا رنگ خستگی توی چهره شان نبود... فقط انگار یک شوق زیادی بود... برای یک قدمی که برداشتند و همه با هم یک پله جلو رفتند... اما یک دوتایی آدم نخاله هم دهانشان را بازکرده بودند و بوی تعفن و بی فرهنگی و جهل مشام ما را سخت آزرد و من آزادی بیان را حقشان دانستم اما میانه کلامشان حق آزادی گوش دادن! را هم برای خودم تعریف کردم و تنها به این رسیدم که این جماعت اونوری عجب در عقب ماندگی فکری و فرهنگی به سر میبرند...
عجب!